برایتان کتاب آورده ام!

سلام به همه. وسط فرجه ای که برای امتحانات داده اند، آمدم که یک نویسنده و دو تا کتابش را معرفی کنم و بروم. مناسبت این معرفی این است که کتاب این خانم نویسنده در نظرسنجی سال 2017 گودریدز در بخش کمیک جایزه برده است! بله این کتاب کمیک است! من خودم خیلی اهل کتاب های کمیک نیستم و چند تایی بیشتر نخوانده ام اما این دو کتاب آنقدر بامزه است که اگر نخوانید پشیمان می شوید.

خانم "سارا اندرسون" نویسنده ی دو کتابِ Adulthood Is a Myth و Big Mushy Happy Lump است که هر دوی این کتاب ها به ترتیب در سال های 2016 و 2017 جایزه ی بخش کمیک نظرسنجی گودریدز را برده اند!

خانم اندرسون هر از گاهی کارهایش را در صفحه ی اینستاگرامش هم به اشتراک میگذارد؛ برای همین ممکن است با این دخترک بامزه ی کتاب هایش آشنا باشید :)

من برایتان لینک دانلود دو کتاب را میگذارم. زبان اصلی هستند اما خیالتان راحت! آنقدر آسان است که نیازی به زبان انگلیسی قوی ندارد.

+ در ضمن ممنون از نظرهای خوبتان در پست قبلی. سر فرصت همه شان را جواب می دهم. خوشبختم از داشتنتان ^__^

دانلود کتاب Big Mushy Happy Lump

دانلود کتاب Adulthood Is a Myth

۱۴:۴۰

جادو نیاز دارم!

هیچ ورد یا جادویی وجود ندارد که دوباره مثل قبل شوم؟ که دوباره بنویسم،عکاسی کنم یا حتی درس بخوانم؟ حس می کنم مغزم از کلمات خالی شده. چشم هایم دیگر شوق دیدن جزئیاتی را ندارند که بخواهم با دوربینم ثبتشان کنم. کتاب های درسی حالم را بد می کنند. دوست ندارم که بعد از مدت ها دوری با انرژی منفی برگردم اما نمی دانم چه بنویسم...

این روز هایم خلاصه شده در استوری اینستاگرام و توییت های توئیتر و سریال و فیلم و گاهاً کتاب.

درمانِ این بی انگیزگی چیست؟

 

۱۲:۱۶

نامه هفتم

بابا جان!

یک ماه پیش بود که خبر قبولی ام در دانشگاه آمد! همانی شد که میخواستم! دخترتان قرار است روزنامه نگار شود! آن هم در بهترین دانشگاه برای این رشته، بدون هیچ هزینه ای! 

نمیخواهم فکر کنید دختر غرغرو و بی ذوقی دارید؛ اما دوست دارم صادقانه با شما حرف بزنم. اینجا اصلا جایی نبود که در تصوراتم ساخته بودم. دانشگاه ها را با محوطه ی بزرگی پر از درخت های تنومند و باغچه های رنگارنگ، جمعیت زیادی از دانشجو ها از همه ی رشته ها میشناختم. اما جایی که من قرار است ۴ سال در آن درس بخوانم، منظره پنجره کلاس هایش تپه های خاکی و ساختمان های نو و بلند دانشکده های دیگر است. درخت هایش هنوز لاغر و شکننده اند و هر بادی که می وزد، فکر میکنی در حال افتادن هستند.

میدانی بابا،

دلخوشی ام به این بود که بالاخره، بعد از این همه سال، جایی می آیم که آدم هایش همه مثل خودم هستند. باشگاه کتاب خوانی راه می اندازیم و در حالی که چای عصرانه مان را میخوریم از کتاب های جین آستین و تولستوی و خواهران برونته حرف میزنیم. سینما می رویم و پاپ کورن به دهان، فیلمش را نقد میکنیم.

موزه می رویم، از طبیعت و نقاشی صحبت میکنیم.

و این تمام آرزوی من از دانشگاه بود.

دلم میخواست همگی، فارغ از جنسیت، دوست باشیم و از هم درس زندگی یاد بگیریم. 

نمیدانم چطور حالم را توصیف کنم وقتی دیدم دانشگاه دقیقا برعکس همه ی این هاست. آدم هایی که اطرافم بودند، هیچ شباهتی به من و افکارم نداشتند. 

این روز ها من را یاد هفته های اولی می اندازد که تنها و غریب وارد دبیرستان جدید شده بودم. شب ها، بالشتم خیس از اشک هایی بود که از صبح در چشمانم حلقه زده بودند. آن روز ها خبر نداشتم که قرار است ۴ سال از بهترین سال های عمرم را آنجا در کنار آن دانش آموز ها و آن معلم ها بگذرانم. 

من امیدوارم بابا! امیدوارم که چهار سال دیگر وقتی دارم برایتان نامه مینویسم از امروزی یاد کنم که به شما گفتم دانشگاه را دوست ندارم، آن وقت لبخندی بر لبانم بنشیند و بنویسم که این ۴ سال آنقدر خوب بودند که هیچ وقت فراموششان نمیکنم و هر دو به افکار کودکانه ی دختر ۱۸ ساله ای که به تازگی وارد دانشگاه شده بود بخندیم...

از طرف

دختر غمگین شما که عاشقانه دوستتان دارد.

جودی

۱۸:۵۱

می خواهم مادربزرگ شوم!

گویى قانون نانوشته ى تابستان همین است که قبل از آمدنش، حسابى رویا ببافى و برنامه بریزى اما وقتى که زمانش مى رسد بوووم! همه چیز ناپدید مى شود.
فکر مى کردم کنکور را که بدهم، یک سفرِ هیجان انگیزِ خانوادگى میرویم. بعدش هم که برگشتیم رگبارى از کلاس هاى تابستانى شروع میشود، کلاس عکاسى، رانندگى، زبان و... . کتاب هاى خوانده نشده ام هم که تمام این مدت چشمک زنان بهم نگاه مى کردند، تند تند خوانده مى شوند.
اما از همان لحظه اى که کنکور را دادم و آمدم خانه، همه ى انرژى و انگیزه ام دود شد رفت هوا. حتى پىِ آن لایف استایل سالمم را هم نگرفتم.
به خودم که مى آیم میبینم یک ماه گذشت و در این یک ماه جز چند تولد سوپرایزى، کارِ مفیدى نکرده ام. چند روزیست همین حسرت و سوز و آه ها را در دل دارم و بیت "نوایى نوایى نوایى نوایى/جوانى بگذرد تو قدرش ندانى" ورد زبانم است.
در این گیر و دار به کتابِ هفتم آنه شرلى رسیدم. حالا دیگر آنه براى خودش خانمى شده و شش بچه دارد. نمیدانم چرا با خواندنش به جاى اینکه من هم همراه آنه غریزه ى مادرى ام فعال شود، غریزه ى مادربزرگى ام فعال شد! یکهو دلم نوه خواست! از آن نوه هایى که عاشق مادربزرگشان هستند، و من هم از آن مادربزرگ هایى باشم که پر از رمز و راز و داستان و افسانه اند! از آن هایى که بافتنى مى بافند و قصه ى شاهان قدیم را تعریف مى کنند.
اما صبر کن!
من که بافتن بلد نیستم.قرار است چه جور مادربزرگى شوم که حتى نمیتواند شال گردنِ پشمى براى نوه ى کوچکش ببافد؟ شاید بهتر است ادامه ی این تابستانِ بی فایده را، با بافتنی یاد گرفتن کمی تغییر دهم.
نمیدانم اصلا عمرم قد مى دهند که ازدواج کنم و بچه دار شوم و نوه هایم را ببینم، اما آینده نگرى که چیز بدى نیست، هست؟

۱۴:۳۴

نامه ی ششم

بابا لنگ دراز عزیزم!

مدت طولانی ای بود که برایتان نامه ننوشته بودم. یادتان می آید در آخرین نامه ام از امتحانِ بزرگ ورود به دانشگاه صحبت کردم؟ خب حدودا 20 روزِ پیش تمام شد و یک هفته ی دیگر نتایج اعلام می شود. تقریبا همه ی دوستانم استرس وحشتناکی دارند، حتی یکی از آن ها با شنیدن نامِ "نتایج" می زند زیر گریه! اما من برخلاف آن ها کاملا آرام و خوشحالم. دلیلش این نیست که اهمیتی ندارد یا احساس میکنم خوب داده ام؛ بلکه برای این است که می دانم دیگر استرس و اضطراب فایده ای ندارد! پس چرا تابستان به این زیبایی را با این فکر ها خراب کنم؟

بابا جان!

شنبه ی همین هفته نتایجِ امتحاناتِ آخرین سال را گرفتم و رسما دورانِ دانش آموزیم به پایان رسید. چقدر دلم به حال و هوای مدرسه تنگ می شود. چقدر دوست دارم باز هم سرکلاس ادبیاتِ معلم های دوست داشتنی ام بنشینم. نمی دانم دانشگاه را هم میتوانم اندازه ی مدرسه دوست بدارم یا نه.حس می کنم به قولِ آنه شرلی یک پیچِ جاده ی زندگی ام را گذرانده ام و دارم واردِ پیچ بعدی میشوم. فصلِ 12 ساله ای را تمام کردم و دفترِ عمرم ورق خورد و به فصلِ جدیدی رسیده ام. 

کمتر از دو ماهِ دیگر هجده ساله می شوم! هیجان زیادی برای مسیرِ پیش رویم دارم اما بابای عزیزم،خیلی میترسم! 12 سال مدرسه رفتن مسئولیت زیادی نداشت اما حالا به سنی رسیده ام که باید تصمیم های مهمی بگیرم. تصمیم هایی که از شدت بزرگیشان فکر به آن ها، تنم را میلرزاند. نمی دانم بعضی ها چگونه به راحتی از این دوران عبور می کنند؟! شاید آن قدر ها هم جدیش نمیگیرند. درست است؟ اما به نظر من این دوران سرنوشت ساز ترین دوران زندگیست وقتی هنوز جوانی و پر از انرژی.

این تابستان، تعطیلاتی ست بین دو فصل زندگی ام. دلم می خواهند تا می توانم از آن استفاده کنم و خوشحالم که تا الان کلی لذت برده ام. امیدوارم شما هم تابستانتان را خوب و خوش بگذرانید!

سعی میکنم بیشتر برایتان نامه بنویسم!

با عشق فراوان

جودی

۱۱:۴۲

در گرین گیبلز

اولین آشنایى ام با دخترى که دوست داشت او را کوردیلیا صدا بزنند برمى گردد به هشت سالِ قبل، وقتى دخترکى ده ساله بودم. بعدازظهر ها حوالىِ ساعت چهار، شبکه ى دو، انیمیشنى را پخش مى کرد که با دکلمه ى "آنه تکرار غریبانه ى روزهایت چگونه گذشت؟" آغاز مى شد. از آن به بعد بود که آنه شرلى با موهاى قرمز، شخصیتِ محبوب زندگى ام شد.

{ادامـه ی مطلـب}

۱۷:۱۸

کوچیک شدن

داستانها و شعر های شل سیلور استاین (همان عمو شلبی خودمان! ) را که می خوانی، ناخوداگاه کودک درونت بیدار می شود و دلت لذت های بچگانه می خواهد.

این روز ها کتابی به نام "با همه چی" را خوانده ام که مجموعه شعر هایش است. آن هایی را که خوشم آمده در بخش بریده ها گذاشته ام.

این جملات اول کتابش هم خیلی حال خوبی به من منتقل کرد :

"سال ها بعد"
وقتى شعرهایم را ورق مى زنى
نمى توانم صورتت را ببینم
اما از جایى در آن دوردست ها
صداى خنده ات را مى شنوم
و لبخند مى زنم.

یکی از شعر هایش که بلند بود و نمیتوانستم در بخش بریده ها بگذارم، در ادامه ی مطلب قرار دادم. بخوانید و در لذت "کوچیک شدن" غرق شوید!

{ادامه ی مطلب}

۲۰:۵۳

کوچک هایی که بزرگ می شوند یا بزرگ هایی که کوچک می شوند؟

مادرش وقت دکتر داشت و نمی خواست او را در خانه تنها بگذارد. این طور شد که آمد خانه ی ما. از قبل بهش گفته بود که "فاطمه درس دارد، حواست باشد زیاد صحبت نکنی." اما خب او هم مثل هر بچه ی دیگری یک چَشمِ سَرسری گفته و بعد هم فراموش کرده بود. می گویم فراموش کرده بود چون از در نیامده یک ریز بنا کرد به حرف زدن! البته فقط وقت هایی اینطور حرف میزد که من خانه بودم. مادرم خیلی حوصله ی حرف زیاد را ندارد. اما من معمولا شنونده ی خوبی هستم و آن روز هم طبق معمول با علاقه همه ش را شنیدم؛ از غرغر های تکالیف مدرسه گرفته تا داستانِ کارتون مورد علاقه ش در شبکه ی پویا. کل دو ساعت به همین منوال گذشت. موقع رفتن، اسباب بازی هایش را که بی استفاده مانده بودند ریخت داخل کوله اش. تا دم در بدرقه اش کردم، خداحافظی کرد اما وسط پله ها بود که یکهو برگشت گفت "امروز خیلی خیلی به من خوش گذشت! " و سرحال تر از همیشه، رفت.

مانده ام این بچه ها هستند که گاهی مثل بزرگتر ها دلشان یک گوش شنوا می خواهد برای حرفهایشان، یا بزرگتر ها وقتی که دل شان پر شده مثل بچه ها می شوند؟

۲۲:۴۲

خوشبختی چیست؟

از پنجاه نفر مردم عادی یک سوال می پرسند "آخرین بار کی احساس خوشبختی کردی؟"

این ویدیوی 7 دقیقه ای که با کارگردانی علی مولوی ساخته شده، یک درس بزرگ به انسان می دهد؛ آن هم این است که خوشبختی تعریف دقیقی ندارد.همه اش برمی گردد به نگاه خودت. چند نفر می گویند که اصلا نمی دانند خوشبختی چیست و تا به حال تجربه اش نکرده اند و یک نفرِ دیگر می گوید همین الان که به گربه ی مجروحی کمک کرده، احساس خوشبختی کرده است.

ما آخرین بار کی احساس خوشبختی کرده ایم؟

من همین چند روزِ پیش. وقتی در اردوی مطالعاتی مدرسه، چشمم به برگ های رقصانِ درخت افرای جلوی پنجره افتاد و ناگهان وجودم سرشار از لذتی بی توصیف شد، گمان کردم که خوشبخت ترین دختر جهانم. شما آخرین بار کی خود را خوشبخت دانستید ؟

 

۱۱:۵۳

نام جدید !

فکر می کنم بیماریِ "نارضایتی از نام وبلاگ" قرار نیست دست از سرم بردارد ! علی الحساب این نام را به خاطر علاقه ی زیادم به فیلم Finding neverland گذاشته ام ! تا ببینیم بعدا چه می شود ! 

۰۱:۳۷

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.
Designed By Erfan Powered by Bayan