استانبول-1

هیچ وقت نتوانسته ام سفرنامه بنویسـم.یا آنقدر ریز ریز و نکته ای مینوشتم که بعد ها خودم هم از خواندنش خسته میشدم یا آنقدر کلی که خیلی از بهترین قسمت ها را از قلم می انداختم.همین بود که عطای سفرنامه نویسـی را به لقایش بخشیدم و سعی کردم توانم را برای ثبت برخی لحظات بگذارم.

{1}

جمعه ساعت 23:45 به سمت استانبول پـرواز داشتیم.بعد از 3-4 سال،هواپیما سوار میشدم و حسابی ذوق زده بودم.غیر از هواپیما،این اولین سفر خارجه ی من بود که در روزهای آخرِ پانزده سالگی رقم خورد.هیجان انگیز ترین قسمتش دقیقا همان جایی بود که فهمیدم صندلی ام کنار پنجره و در قسمت بالِ هواپیماست.(بال هواپیما بدترین قسمت است چون بیشترین تکان ها همانجا احساس میشود.) شاید خیلی احمقانه به نظر بیاید ولی من عاشق تکان های هواپیما هستم.

{2}

ترانسفر ما، اسمش مهدی بود.بامزه و دوستداشتنی.تمام مسیر فرودگاه تا هتل را حرف زد و تذکرات لازم را داد.برگشتنی هم همراهمان بود.از آن دسته آدم ها بود که دلم نمیخواست این بار آخری باشد که میبینمش.مثل همان راننده تاکسی در شیراز که ما را از راه آهن به هتل رساند...

{3}

بدترین قسمت سفر دستشویی بود! خب به هرحال آنجا که ایران نبود دستشویی ایرانی داشته باشد ! دستشویی اش فرنگی بود و من هم تا به حال تجربه ش را نداشتم! اما این هم خیلی مهم نیست، مهم آن است که حتی شلنگ هم نداشت! خب دیگر ؛ تصور قیافه ی وسواسی من بعد از فهمیدن این موضوع را بر عهده ی خودتان میگذارم !!!

{4}

صبحانه ی هتل سلف سرویس بود.از انواع پنیر داشت تا سیب زمینی و تخم مرغ وسوپ ! اما من ترجیح دادم همان چای و نان و عسلم را بخورم. من واقعا نمیدانم این خارجی ها بدون سنگک و بربری و تافتون ، چه لذتی از زندگی میبرند ؟! آخر باگت و تُست هم شد نانِ صبحانه ؟! پناه بر خدا!

{5}

اَیاصوفیه و مسجد سلطان احمت خیلی خوب و قشنگ بود اما به هر حال موزه و کاخ آدم را زود خسته میکند ! یا لاقل من را...! به نظرم دیدن توریست ها از نقطه نقطه ی جهان خیلی جذاب تر بود ! از سیاه پوست گرفته تا سفید های کک و مکی...

{6}

خداوکیلی نمیشود از بلال های آب پزشان گذشت ... (همون عبارتِ ایرانی است و شکمش !)

{7}

نهار را در خیابان استقلال خوردیم. لازانیایی خوردم که به لعنت خدا هم نمی ارزید ! مامان و بابا دونر کباب سفارش داده بودند که گویا آنقدر ها به دلشان نچسبیده بود.

{8}

تا ساعت 9-10 شب در خیابان استقلال چرخیدیم.دستِ آخر دو سه تا لباس گرفتیم و خسته با پاهای تاول زده برگشتیم هتل.

{9}

شـام را هم در مک دونالد خوردیم...از آن همبرگر های مشهورش...

تجربه ی سوار شدن تراموا خیلی خوب بود.

{10}

متروی ما خیلی پیشرفته تر از متروی آن ها بود...!

_____

ادامه دارد...

۰۰:۵۵
حنانه رحیمی
۱۸ شهریور ۹۴ , ۱۷:۴۹
خوش بگذره :)

پاسخ :

مرسی :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan