دنیای آدم بزرگ ها...

بچه که بودم،صندلی عقبِ ماشین مینشستم.نگاهم به ابرها و آسمان بود و گاها سقف اتومبیل ها.قدم نمیرسید که آدم ها و ماشین ها و آسفالتِ خیابان را ببینم.فکر میکردم بزرگ شدن یعنی زمانی که جاده و خط های سفیدش را ببینم.روز های زیادی را با این تصور میگذراندم.دیدنِ آسفالت خیابان معیار بزرگ شدنم بود.هربار میزانش را اندازه میگرفتم و لحظه شماری میکردم برای بزرگ شدن.روز های زیادی به شوق دیدنِ خیابان و تصویر کامل آدم ها،لذت تماشای آسمان پاک و آبی و ابر های گوله شده را از دست دادم.

اما اکنون سال هاست جاده را میبینم.آسفالت و خط های سفید و لاستیک ماشین ها.من بزرگ شدم اما حالا تصادف ها را هم میبینم.جان دادن هارا.قیافه ی عصبی راننده ها را.ترافیک و شلوغی را.

حقیقتِ بزرگ شدن همین است...

۰۲:۰۵
parisa .A
۲۰ شهریور ۹۴ , ۰۹:۳۹
هعی :|
مزخرفههههه :(

پاسخ :

:(((
عرفـــــ ـــان
۲۱ شهریور ۹۴ , ۱۵:۰۷
همون بچه میموندیم آسمون نگا میکردیم بهتر بود :/

پاسخ :

خیلی ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan