نامه ی پنجم

سلام بابای عزیزم.

بهار نزدیک است و من به شدت هیجان زده ام. دلم برای آفتابِ مهربانِ روز های بهاری و شکوفه های رنگی اش تنگ شده است. البته امسال استثناً ناراحتِ تمام شدنِ زمستان هم هستم. آخر میدانید من هیچ وقت سرما را دوست نداشته ام، اما این زمستان برخلاف سال های دیگر کلی برف آمد و سرمایش کمتر از قبل بود.

در جریان شروعِ بهار، با خودم قرار گذاشته ام هر روز که خواب بیدار می شوم، تصور کنم امروز آخرین روزِ زندگی من است. پس با همه مهربان تر باشم، روحیه ی بخشندگی ام را تقویت کنم و به دنیا و آدم هایش با دید مثبت نگاه کنم. و منتظر معجزه و اتفاقاتِ خوبِ بزرگ نباشم. تلاش کنم و از کوچک ترین لحظات هم لذت ببرم.

باباجان !

می دانید، یک وقت هایی هست که دوستان و آشناها برای تولد یا هر مناسبتی برایمان هدیه می خرند و می گویند دوستمان دارد؛ اما یک وقت هایی هم هست که کسی که تا آن روز فکر می کردی هیچ حسی بهت ندارد، بدونِ هیچ مناسبتی و بی مقدمه به تو می گوید "تو چقدر خوبی آخه" و نگاهت مجذوبِ برقِ عجیبِ چشمانش می شود که رنگ صداقت دارد. آخ اگر بفهمید چه حس فوق العاده ای دارد. به تمام آن هدیه های و اظهار علاقه های ظاهریِ بقیه می ارزد...

دیروز کتاب "ماجرا های آلیس در سرزمین عجایب" را تمام کردم. لابد تعجب کرده اید که چرا آن را الان خواندم، نه؟ خب شما بهتر از هر کس می دانید من در کودکی امکان کتاب خواندن نداشتم و خب اینطور شد که در 17 سالگی خواندمش ! اما باید بگویم که با عمق وجودم ازش لذت بردم. تخیل آدم سن و سال نمی شناسد. اگر آن را در وجودت زنده نگه داری حتی در 80 سالگی هم می توانی آلیس را بخوانی و در عالم کودکی قدم بزنی.

چهار ماهِ دیگر امتحان بزرگ برای ورود به دانشکده برگزار می شود. نمی خواهم به شما دروغ بگویم برای همین اعتراف میکنم که اصلا برای آن آماده نیستم ! می گویند دو هفته ی تعطیلاتِ بهاری خیلی مهم است. برای همین تصمیم گرفته ام با جدیت درس بخوانم و در آزمون شما را سربلند کنم. اگر دیر به دیر برایتان نامه نوشتم بدانید حسابی مشغول درس خواندن هستم !

با عشق

جودی

۱۳:۲۵
اسمم محموده
۲۶ اسفند ۹۵ , ۱۳:۴۱
یادش بخیر عید سال کنکورم انقدر کتاب بردم شمال که فک و فامیل همه انگشت به دهان میگفتند همه رو باید بخونی ؟!؟بماند که تا روز قبل کنکورم نشد تمومشون کنم! 
امیدوارم موفق باشین و سال خوبی داشته باشین 

پاسخ :

سال کنکور عید رفتین شمال ؟ :)))
ما باید از ساعت 7 صبح تا 8 شب بریم اردو مطالعاتی :دی
اسمم محموده
۱۳ فروردين ۹۶ , ۱۳:۳۱
من کلا اعتقادی به بیش از حد فشار اوردن به خودم نداشتم و ندارم دوران کنکور هم میانگین کمتراز نیمساعت درروز خوندم و با حذف کردن بیشتراز نصف درسا و خوب زدن باقی سراسری اوردم!
شمال که خوبه کارهایی کردم سال کنکور که بعد اون دیگه فرصت نشد انجامشون بدم :((

پاسخ :

درود بر شما واقعا :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.
Designed By Erfan Powered by Bayan