جادو نیاز دارم!

هیچ ورد یا جادویی وجود ندارد که دوباره مثل قبل شوم؟ که دوباره بنویسم،عکاسی کنم یا حتی درس بخوانم؟ حس می کنم مغزم از کلمات خالی شده. چشم هایم دیگر شوق دیدن جزئیاتی را ندارند که بخواهم با دوربینم ثبتشان کنم. کتاب های درسی حالم را بد می کنند. دوست ندارم که بعد از مدت ها دوری با انرژی منفی برگردم اما نمی دانم چه بنویسم...

این روز هایم خلاصه شده در استوری اینستاگرام و توییت های توئیتر و سریال و فیلم و گاهاً کتاب.

درمانِ این بی انگیزگی چیست؟

 

۱۲:۱۶
غمی ‌‌
۲۴ آذر ۹۶ , ۱۹:۳۵
درمونش کمی استراحت دادن به خوده... مدتی سکوت بدون نوشخوار ذهنی... بدون توقع و انتظار خروجی داشتن... فرصتی برای نفس کشیدن و بودن خالص... ما حتی اگر نیندیشیم هم هستیم...
کمی دیدن بدون دغدغه ثبت کردنش، کمی شنیدن بدون دغدغه تحلیل کردنش...
آقای خاص
۲۷ آذر ۹۶ , ۰۸:۵۸
من خودم رو تو شرایطی نمی‌دونم که بخوام بگم درمانش چیه یا سعی کنم یه جوری، «چیزدون» به نظر برسم. اما می‌دونم که شرایطی که وصفش کردی چقدر سخته؛ به‌خصوص این‌که با پتانسیلِ خوبش آدم آشنا باشه و بدونه چه کارهای زیاد و قشنگی ازش برمی‌آد(و حتی گاهی به قبلیا مراجعه بکنه و ببینه که چقدر عالی بودن) و تمایلی به تکرارِ اون کارهای قشنگ توی خودش نبینه.
کاش می‌شد که به خاطرِ یه دلیلِ خیلی قشنگ، آدم دوباره شروع بکنه به نوشتنِ متن‌های زیبا، ساختنِ کلیپ‌های خوش‌گل، عکس‌گرفتن از منظره‌های دل‌ربا، خوندنِ قصه‌های فوق‌العاده و دوباره جلو رفتن با عشق و علاقه‌ی تمام!
حالا سؤالت رو با این سؤال پیش می‌برم که اون دلیل چی می‌تونه باشه؟
لیمو جیم
۲۷ آذر ۹۶ , ۰۹:۴۷
فکر کن این فرصتهات برای زندگی کردن ثانیه به ثانیه داره کم میشه,ازشون نهایت استفاده رو ببر
🍁 غزاله زند
۳۰ آذر ۹۶ , ۲۳:۴۸
خودت رو بگرد و خودت رو توی این زندگی پیدا کن :) 
هدف به معنای واقعی ،اون رو پیدا کن ;) 

پاسخ :

آره درست میگی، باید دنبال یه هدف درست و حسابی بگردم...
AMIN
۰۲ دی ۹۶ , ۱۷:۲۸
درمانش رو هر وقت کشف کردید به منم بدید(تو وبلاگتون بنویسید بالاخره یه روزی میخونمش،(اگه تا اون موقع زنده بودم(خواهرم آبله مرغون گرفته، من بدبختم تا حالا نگرفتم اگه تو این سن بگیرم مکافاتی دارم که نپرس)))
توصیه هم میکنم مدتی از اینستا دوری کنید بمب افسردگی عه (قدیما ملت کتابای فلسفی میخوندن افسردگی میگرفتن الان فقط باس یه سر برن اینستا)
میتونی خاطره یا دلنوشته بنویسی  و بهشون پر‌ و بال بدی یا حتی خاطره بسازی کاره سختی نیست 
مثلاً : امروز صبح با صدای گربه های لعنتی بیدارشدم 
_ میوعهههه اوووو 
_ زهره ماااااار
نمیدونم کدوم گوری ان و چی غلطی میکنن که صداشون تا طبقه چهارم میاد و از پنجره به استلاح! دو جداره میگذره گاهی وقتا فک میکنم صبحا وقتی همه خوابن میان تو پارکنیگ محترمانه سوار آسانسور میشن و یه راست میرن پشت بوم دست میکنن توی جیبشون یه ساندویچ در میارن و آماده میشن با طلوع افتاب صبحونه شونو بخورن
آفتاب که طلوع میکنه چنان غرق لذت میشن که سانویچاشونو پرنده ها میدزدن اون گربه های بدبختم شروع میکنن به میو میو کردن های سوزناک و خواب رو از چشم من بخت برگشته حروم میکنن البته این کارشون موقتیه تا چند هفته دیگه ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan