شروع یک ماجرا *1*

بعد از مشکلی که چند سال پیش برای بلاگفا به وجود اومد، تمامِ پُست های باقی مونده ی وبلاگم رو کپی کردم و برای خودم نگه شون داشتم. چند وقت پیش، زمانی که داشتم لپ تاپم رو برای تعمیر کردنش خالی می‌کردم، چشمم خورد به نوشته هام. هوس کردم بازشون کنم. یادم افتاد که اون زمان چقدر از روزمرگی هام می‌نوشتم. از کوچک ترین چیز های زندگی. از غم و ناراحتیِ روزای آخر سال اول دبیرستانم، زمانی که چند تا از دوستام قرار بود رشته ای غیر از انسانی رو انتخاب کنند و ما از هم جدا می‌شدیم و خیلی خاطرات دیگه.
نوشته بودم که می‌خوام از اتفاقات این مدتم بگم. خوندنِ اون پُست های قدیمی تشویقم کرد که دوباره از زندگیم و روزمرگی هام بنویسم. برای گفتنشون زبانِ محاوره رو انتخاب کردم. مثل اون وقت ها. نمی‌خوام با سخت گرفتن، خودمو اذیت کنم. محاوره رو انتخاب کردم که شاید راحت تر حرف بزنم.
سه ماهِ دیگه میشه یک سال. یک سالی که تحول بزرگی به زندگیم وارد شد. شاید چند سال دیگه بهش نگم بزرگ اما برای الان بزرگه. چون تغییرم داده. اونقدری تغییرم داده که می‌تونم بگم فاطمه ی پارسال و فاطمه ی امسال تفاوت چشم‌گیری با هم دارند.
آبان ۹۶ بود. دو ماه بود که دانشگاه رفته بودم و اصلا دوستش نداشتم. تصورم از دانشگاه خیلی فرق داشت. دلم می‌خواست دوستی های فارغ از جنسیتی بینمون باشه. دختر و پسر. اکیپ بشیم و بگردیم و بچرخیم و به اصطلاح «جوونی کنیم». اما این شکلی نشده بود. از ۵۹ نفر ورودی روزنامه نگاری، ۸ تا پسر داشتیم. یه تعداد کمی از بچه های روابط عمومی و مطالعات ارتباطی هم بودند. چند تا از پسرا از اون دست آدم های مذهبی بودند که تنها ارتباطشون با دخترا در حدِ جواب سلام بود. چند تای دیگه شون چشمشون فقط به کتاب درسی هاشون بود و ۲-۳ نفرِ باقی مونده هم خجالتی بودند و کافی بود دختری ازشون سوالی بپرسه که لپ هاشون گل بندازه و خودشونو تو دانشکده گم و گور کنند.
اواسط آبان، یکی از پسرای درس‌خون دانشگاه (که با وجود درس‌خون بودنش اصلا ادب و تربیت نداشت و این رو بعد ها فهمیدیم) سر آنتراکِ کلاس مبانی ارتباطات، دوست من «ل» که دختر فعالی تو بحث های سرکلاس بود رو صدا زد. یکم با هم صحبت کردند و «ل» اومد سر جاش نشست. ازش پرسیدم آقای فلانی چیکارت داشت. جواب داد «دارند یه گروهی درست می‌کنند از آدمایی که فکر می‌کنند تو زمینه ی روزنامه نگاری فعال‌تر و علاقه‌مندترن. ازم پرسید که می‌خوام عضو گروهشون بشم یا نه. منم قبول کردم. بهم گفتند اگه دوستت هم همچین آدمیه، عضوش کن.» حقیقتش رو بخوایید، ته دلم می‌خواستم که عضو شم. بدم نمیومد که یکم بیشتر با بچه ها آشنا شم اما می‌دونستم که نه اونقدر فعالم و نه اونقدر اطلاعات دارم که به درد اون گروه بخورم. برای همین با «ل» مخالفت کردم. بهش گفتم که من نمی‌تونم فعالیت کنم. اما دوستم اصرار کرد و گفت چیزی نمیشه و همون لحظه من رو عضو گروه تلگرامی‌شون کرد. ۸ نفر بودیم تو گروه. دو تا پسر از بچه های دانشکده ی خودمون، یه پسر از بچه های حقوق و بقیه هم دخترای هم رشته ی خودمون. چند وقتی گذشت و اواخر آبان شد. همون پسر که من اینجا بهش «ا» می‌گم یه پسرِ دیگه رو عضو گروه کرد و بلافاصله این پیام رو داد «یکی از دوستام رو عضو کردم. رشته ش سینما عه و قراره تو معرفی فیلم های گروه بهمون کمک کنه.»
و همه ی ماجرا از اون زمان شروع شد.
+برای طولانی نشدن پُست بقیه ش رو به مرور زمان تو پُست های بعدی می‌گم.

+چون ماجرای طولانی ایه و بخشی از زندگیمه، نخواستم اسم کامل آدما رو بنویسم،شاید دوست نداشته باشند.

+هنوز نمیدونم چه عنوانی برای این چند رشته پُست باید انتخاب کنم. احتمالا نام عوض میشه.

۱۷:۳۰
هانا :)
۲۲ مرداد ۹۷ , ۲۳:۰۵
سلام:)
ب نظر جذاب میاد
منتظر بقیشم:)

پاسخ :

حالا جذاب اونجوری هم نیست ولی خب برای خودم اتفاق بزرگی بوده :)
امیدوارم جالب باشه برای شما هم 
لیمو جیم
۲۳ مرداد ۹۷ , ۰۱:۱۰
من منتظر بقیه شم :) از سری داستان هایی بود که دلم خواست ادامشو بخونم
داستان که نه.پست



واسه منم سر زدن به وبلاگ های قدیمیم قشنگه...

پاسخ :

:***
سیروس
۲۳ مرداد ۹۷ , ۱۰:۴۷
چرا تاریخ  و ساعت واسه پست هاتون نمی زارید!!!؟

پاسخ :

تاریخ  و ساعت داره که.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan