شروع یک ماجرا *4*

تجربه ی فوق العاده ای بود برای من. چی بهتر از داشتن یه دوستِ معمولی پسر با اشتراکات زیاد؟ من هیچ احساسی بهش بیشتر از دوست معمولی نداشتم. اما به عنوان دوست خیلی ازش خوشم میومد.
صحبت هامون مثل قبل ادامه داشت. حتی بیشتر شده بود.
روز ها گذشت و رسید به دی ماه. همون وقتی که تو تهران چند روز برف بارید و همه جا سفیدپوش شد. یکی از شب های برفی قرار دوممون رو تعیین کردیم. سینما بعد هم کافه ی مورد علاقه ی «ح».
تو سینما بود که کم کم یه احساس عجیبی بهم دست داد. خیلی ضعیف. اما بود. فیلم مزخرف بود. جز من و اون، ۵-۶ نفر دیگه هم بودند. بعضی وقت ها با صدای بلند حرف می‌زد و من بهش اعتراض می‌کردم و از قانون‌مندی من خنده‌ش می‌گرفت. یکم که گذشت دیدم دوتایی داریم فیلم رو مسخره می‌کنیم. جفتمون شاد بودیم. بهمون خوش میگذشت.
بین برف ها راه می‌رفتیم و مراقب بودیم زمین نخوریم. تو کافه به حساب من یه ظرف سیب زمینی سفارش دادیم و نوشابه. ازش پرسیدم که انتخاب واحدش کیه. سعی می‌کرد بهم نگاه نکنه. با پریشونی گفت نمیدونم، فکر کنم هفته ی دیگه. سوال های بعدی رو هم درمورد دانشگاه با همین حالت جواب می‌داد. عجیب بود اما اونقدری برام مهم نبود. از این بحث گذشتم و بازم به حرفای قبلی مون ادامه دادیم.
بعد از اون قرار وقتی یک هفته بهم پیام نداد و بی‌قرار شدم، فهمیدم احساسی که بهش دارم بیشتر از یه دوسته. اما بالاخره پیام داد و همه چیز مثل قبل ادامه پیدا کرد جز احساسِ من که مدام بیشتر و بیشتر می‌شد.
تا قرار بعدی‌مون فاصله ی زیادی افتاد. و تو اون مدت یک چیز هایی برام معلوم شد. اولین و بزرگترینش این که دانشجو نیست. هم سن من بود اما دو ماه مونده به کنکور تصمیم گرفته بود به جای ریاضی، کنکور هنر بده و در نتیجه اون زمان پشت کنکوری بود. می‌گفت چند بار می‌خواستم بهت بگم اما ترسیدم. «ا» از اون وقتی که تو گروه اعلام کرده بود «ح» سینما می‌خونه، تو عمل انجام شده قرارش داده بود. دومین چیزی که ازش فهمیدم این بود که سه سال با یکی از دخترای فامیلشون تو رابطه بوده و فروردین ۹۶ باهاش تموم کرده بود.
هر دو تا موضوع تا حدی اذیتم کرد. حتی دومی بیشتر از اولی اما باعث نشد علاقه ام بهش کم بشه یا از بین بره.
سومین قرار نزدیکای عید بود. برای تولدش کادو خریده بودم. یه ماگ و پیکسل فرندزی به همراه یه کارت پستالِ فرندزی که خودم اختصاصی سفارشش داده بودم. تو پارک لاله قرار گذاشتیم. استرسم بیشتر از دو تا قرار قبلی بود. حسی در من بود که تو دو قرار قبلی نبود.
قرارمون متفاوت تر از قبلیا بود. نه فقط به خاطر حس من. به خاطر اتفاقی که افتاد. روی نیمکت نشسته بودیم. سردم شده بود. کت جین تنم بود و لباسم جیب نداشت. دستام از شدت سرما هم رنگ لاک ناخن هام شده بود،قرمز. پرسید سردته؟ گفتم اره، ببین دستامو. دستاش رو از جیبش دراورد دست زد به دستای یخ زده‌م. گفت اوه اوه. دستای من گرمه، میخوای دستاتو بگیرم؟ مخالفتی نکردم. دستامو گرفت. صدای ضربان قلبمو که تند تر شده بود می‌شنیدم. چه بلایی داشت سرم میومد؟

+ باید پُست های بعدی رو زودتر بذارم. تا فردا تمومش میکنم احتمالا.

۱۹:۴۴
سوگنـ ـد
۲۶ مرداد ۹۷ , ۲۰:۴۱
از مدل قصه گوییت خوشم میاد. دلم نمیخواد تموم شه

پاسخ :

خوشحالم که خوشت اومده. البته که ماجرای خاصی نیست. یه بخشی از زندگیمه و اونقدرا هم هیجان انگیز نیست :) و تا فردا تمومش میکنم به خاطر دلیلی که میگم فردا.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan