لئو و دیگر هیچ :دی

راستش را بخواهید از دلم نیامد پُست برنده شدنِ بازیگر مورد علاقه ام را نگذارم و هیجاناتم را در خودم خفه کنم :)))

لئوناردوی عزیزم خوشحاااالم که گلدن گلوب رh بردی ^_^ واقعا حقت بود...

همین نیم ساعت پیش هم نامزدهای اسکار را معرفی کردند و تو هم نامزد شدی برای ششمین بار ! امیدوارم امسال اسکار هم ببری گرچه رقیب های بزرگی مثل مت دیمون داری...

۱۸:۱۷

مبهم...مثل یک خوابِ شیرین

از همان لحظه که از در خانه خارج شدم انگار که من و کوچه و ماشین همگی عناصرِ یک خواب شده ایم.خواب زمانیِ به اوج خودش رسید که حتی با جیغ و داد هایی که از فرط هیجان و خوشی میکشیدم هم تمام نمیشد و بیدار نمیشدم. خوابش شیرین بود.آنقدر شیرین که نمیخواستم تمام بشود. اما درست از همان جا که از سالن بیرون آمدم تمام شد.گویی ماه ها پیش آنجا بوده ام...به همین سادگی و ابهام...

روزِ تولد دوست قدیمی ام {کلیک} همزمان شده بود با اولین کنسرتی که در زندگی ام میرفتم.کنسرت خواننده ی محبوبم؛سینا حجازی. شاید این دوتا در ظاهر ارتباطی با هم نداشته باشند اما من حس خوبی ازشان گرفت.تلاقی این اتفاق با هم. کنسرت جور شد و من دیشب سینا را هر چند از دور ، دیدم. با او همخوانی کردم و تا توانستم جیغ زدم و هورا کشیدم. حتی بدونِ توجه به صدای بَدم.وصف خوبیش از من برنمی آید.

+ برایمان آهنگی را خواند که تا به حال منتشر نشده و به نظرم خیلی خیلی قشنگ بود با نامِ "خوابشو دیدم"

نمایی از سالن قبل از انفجار خنده {کلیک}

من و از این جینگیل ها قبل از شروعِ کنسرت :) {کلیک}

سینا و سینا چشمک {کلیک} و {کلیک}

موزیک های اجرا شده به ترتیب : 1) بادبادک 2) بارون 3) لیلی 4) بزار بگن 5) ماما 6) خودتی 7) باریدم 8) دیدی داری 9) هارمونی 10) زن معمولی 11) ینی صبح شده 12) خوابشو دیدم 13) رفیق 14) تیک تیک تیک 15) آی دل 16) دوباره "لیلی" 17) دوباره "دیدی داری"

۰۱:۱۲

نامه ی دوم

بابا لنگ دراز عزیزم

سلام :)

امیدوارم که حالتان خوب باشد.من هم اینجا حالم خوب است.راستی بابا جان شما در کدام شهر زندگی میکنید؟ این روز ها در شهر من، هوا خیلی آلوده بود.بابت آن چند روزی تعطیل شدیم و مدرسه نرفتیم.اما خدا را شکر که دیروز باران آمد و الان هم صدای شرشر باران را از پنجره میشنوم.گاهی وقت ها آدم قدر چیزی را که دارد،نمیداند.مثل همین هوای پاک.گرچه ما برای تعطیلی خوشحال بودیم اما به هر حال ته دلمان ناراحتِ هوا و بیماری هایی که هِی خبر آمدنشان را میشنیدم،هم بودیم.

باباجان، امتحانات میان ترم تمام شد و الان یک هفته است که امتحانات ترم شروع شده اند.ریاضی و عربی و تاریخ را داده ام و فردا امتحان فلسفه و منطق دارم. برای امتحانات کمی تنبل شده ام و آنقدر که باید درس نمیخوانم. واقعا به خاطر این موضوع از شما عذرخواهی میکنم.خواهش میکنم که مرا ببخشید.قول میدهم امتحانات بعدی ام را عالی بدهم.

راستی شنبه به کتابخانه ی فرهنگسرا رفتم و عضو شدم. رفتارِ مسئول کتابخانه به شدت بد بود؛ نزدیک بود که عصبانی بشوم ولی خودم را آرام کردم. همین روز ها میروم و گشتی در آنجا میزنم. آنجا پر از کتاب است و من از دیدنشان ذوق زده میشوم.

باباجان ؛ میخواهم اگر شما اجازه بدهید هفته ی بعد همراه کریستین به دیدنِ رقصِ پاتیناژ بروم. اولین بار است که میخواهم پاتیناژ ببینم و خیلی خوشحالم.حتی دیشب از شدت ذوق خوابم نمیبرد.

*سالِ نو هم حسابی مبارک باشد بابا

قربانتان

جودی

2016/01/02

۰۰:۲۵

من و آرزوهایم

قطعا اگر روزی قرار باشد مغزم را باز کنند؛ به محض باز کردن قسمت کوچکی از آن، هزاران هزار رویا میپرد بیرون و میپاچد به در و دیوار.حالا میخواهند رویای نزدیک باشند یا رویای دور.

آنقدر حجم رویاهایم زیاد است که نمیتوانم ازشان فرار کنم.خودشان می آیند و گوشه ای از مغزم مینشینند و حکمرانی میکنند.من رعیتِ رویایم هستم. بعضی اوقات جوری غرق میشوم که دنیای واقعی ام را به کل فراموش میکنم.کسی نمیداند اما من دنیای دیگری در مغزم دارم. دنیایی که فقط و فقط مال من است.در دنیای خصوصیم حتی اتفاق های بد هم زیاد میفتند. مثلا شاید در آنجا 100 بار هم بیشتر مُرده باشم یا بهم خیانت شده باشد یا هر اتفاق دیگری.اما مهمترین بخش آن اینجاست که همه ی آن دنیا مال من است. کسی حق ندارد در دنیایم دخالت کند.حتی اطرافیانم هم در آنجا جورِ دیگری اند، خودشان ، رفتارشان ، خصوصیاتشان.

اما بدیِ ماجرا این است که در این دنیای واقعی نمیتوان همیشه در رویا فرو رفت.نمیشود با آدم های داخلِ ذهنت حرف زد و کافه رفت و کتاب خواند.اینجا دنیای آدم های واقعی ست.

این جمله را بارها شنیده ام که "دختر، دست از رویا بافتن بکش! با فکر و رویا به جایی نمیرسی! " اما حواسشان نیست که من با همین خیال و فکرم میتوانم این دنیایِ کثیفِ لعنتی را تحمل کنم. با فکر کردن به یک دنیای خوب تر...

این روز ها تمام تلاشم این است که کمی تا قسمتی به رویاهایم در این دنیا نزدیک شوم...سعی میکنم همانی بشوم که میخواهم...

برایم دعا کنید :)

۰۰:۵۷

بهترین جان :)

چقدر تو میتونی خوب باشی آخه ؟ {کلیـک} •

۰۲:۵۲

زندگیِ جدیدتر...

این روزها از زندگیِ روتینِ خودجدا شده ام.هر چه بزرگتر میشوم و کتاب و فیلم بیشتر میخوانم این علامت سوالِ درونِ ذهنم بزرگ و بزرگتر میشود. هر بار که غرغر میکردم و میگفتم از روزمرگی ام خسته شده ام، عاقلانه نگاهی میکردند و زیر لبی "ناشکر"ی میگفتند و تأسف خوران راهشان را میکشیدند و میرفتند. روز ها به انجام کارهای هیجان انگیزی فکر میکردم که من را از زندانِ تکراری بودن نجات دهد اما فایده ای نداشت.چیزی درونم بود که مانعش میشد...چیزی مانند ترس...ترس از تغییر...
هر چقدر هم فکر کنم یادم نمی آید که درست از کجا بود که به این فکر افتادم که رسالت من در این دنیا چیست؟ من آفریده شدم که چه چیزی را تغییر دهم؟
من نمیخواهم مثل بقیه زندگی کنم.شاگرد اول کلاس باشم و بااعتماد به نفس تصمیم بگیرم وکیل یا روانشناس شوم.چیزی که شاید تا به حال بوده ام. احتمالا بعدش هم در دانشگاه یکی از همکلاسی هایم عاشقم بشود و بیاید خواستگاری و جواب مثبت بگیرد. بعد از آن هم فکر و ذکرم شود خانه و آشپزی و همخوابی با همسرم که در نتیجه ی آن هم دو تا بچه پس بیندازم. هر روز کارم شود آروغ بچه گرفتن و پوشک عوض کردن.بعد هم که جلسات مشاوره ی مدرسه و انجمن اولیا و مربیان. آخرش هم میفرستمشان خانه بخت.دم مرگ هم که میرسد لبخند رضایت دارم به خاطر زندگیِ پر باری که داشتم !!!
زندگی هر آدمی خیلی پر معناتر از این صحبت هاست.دلم میخواهد متفاوت باشم.آن تفاوتی که حس رضایت را بهم بچشاند.من آرزو های بزرگی دارم و میدانم به همه شان خواهم رسید حتی اگر کل دنیا هم جلویم بایستند.من رسالتم را پیدا خواهم کرد و راه جدیدی را در پیش خواهم گرفت...
۰۲:۳۵

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan