برنامه ریزی های قبل از عید

همیشه روزهای پایانی سال، سه کار انجام می دهم که خیلی لذت دارد!

یک جمع بندی از سالی که گذشت می نویسم. کلا دو بار در سال جمع بندی مینویسم. یکی روز تولدم و دیگری اواخر سال. جمع بندی روزِ تولدم بیشتر به خودم و تغییرات شخصیتی ام مربوط است ولی جمع بندی آخر سال درباره ی اتفاقاتی ست که روی زندگی ام تأثیر گذاشتند و باعث می شود یک دور کل سال را مرور کنم و گاها سری به دفتر روزانه نویسی ام بزنم.

یک لیست از اهداف و آرزوهای سال بعدم تهیه می کنم. معمولا آن را صفحه ی اول سررسید سال جدید می نویسم. آخر سال که می شود، به اهدافی که نوشته بودم برمی گردم. قشنگ ترین لحظه آن وقتی ست که می بینم به اکثر شان رسیده ام!

و آخرین کار هم نوشتن یک لیست از تفریحات دو هفته ی عید است! سال قبل که به یمن کنکورِ عزیز، هیچی از عید نفهمیدم. اما امسال با ذوق دنبال تهیه ی لیستم هستم که احتمالا به مرور زمان کمی تغییر میکند.

معمولا شروع یک سریال جدید، یک اعتیاد خانمان سوز جدید است اما با این حال لذتی دارد که در هیچ چیز یافت نمی شود :) و از آن جایی که قرار است عید حسابی خوش بگذرد، سریال "This is us" را برای دیدن انتخاب کرده ام. تعریفش را زیاد شنیده ام و 3 قسمتی هم دیده ام. حالا وقتی کامل دیدم (فعلا دو فصلش آمده) نظرم را می نویسم.

برای فیلم یک لیست پر و پیمان از فیلم های اسکار امسال نوشته ام. اصلا نمی دانم وقت می شود همه شان را کامل ببینم یا نه. اما اصرارم به این ها بیشتر است:

Three billboards outside Ebbing,Missouri

The shape of water

Lady bird

Call me by your name

Coco

فیلم ایرانی هم احتمالا "رگ خواب" و "نگار" و "هفت دقیقه تا پاییز" را ببینم.

و اما کتاب!

اوایل سال 2018 برای چالش کتاب، با اعتماد به نفس خیلی زیاد، 78 تا کتاب انتخاب کردم و الان با گذشت دو ماه و خرده فقط ده تا کتاب خوانده ام که حقیقتا خجالت آور است! عید هم از بس درگیر مهمانی رفتن و مهمان آمدن هستیم، نمیدانم آن آرامش همیشگی کتاب خواندنم برمی گردد یا نه.

اما این سه کتابی ست که برای این روز ها در نظر گرفته ام:

"مردی در تاریکی" اثری از پل استر که کتاب قبلی اش مرا حسابی شیفته ی خود کرد!

"شگفتی" کتابی که فیلمش هم تازگی اکران شد و من آنقدر عاشق شخصیت آگی شدم که تصمیم گرفتم کتابش را هم بخوانم.

"ربه کا" (احتمالا اگر وقت شد فیلمش را هم می بینم)

+ دنبال یک کتاب عاشقانه ام. کتاب کم حجم و دلنشین. پیشنهادی دارید؟

و قرار است کتاب "مارک و پلو"ی منصور ضابطیان عزیزم را هم بازخوانی کنم.

برای اینکه حس نکنم تعطیلاتم به بطالت گذشته، تمرین تایپ ده انگشتی و خواندن مقاله های عکاسی خبری را هم در برنامه گنجانده ام :)

برنامه ی شما برای عید چیست؟

+ذوق سفر هم دارم! از سیزدهم تا هفدهم.مقصد را هم بعدا میگویم D:

۲۳:۴۸

ع ش ق آدمو سبک میکنه ولی سبک نمیکنه

دختر:    به نظر تو، من اشتباه نکردم؟

استاد:     نصف قرارت مونده...به همین زودی جا زدی؟

دختر:    نه.جا نزدم.اول فکر کردم نکنه اتفاقی براش افتاده،بعد گفتم شاید خبر بده...ولی حالا،به نظرم ایراد از منه...گدایی همه جورش بَده،گدایی عشق که از همه ش بدتره...وقتی فکر می کنم، می بینم به همه چی پشت پا زدم و زندگی مو گذاشتم سر یه قراری که...تو میگی من سبک شدم؟

استاد:    خب عشق آدمو سبک می کنه،ولی سبک نمی کنه...

دختر:    نمی فهمم چی می گی...

استاد:    عشق باعث شده تو یه سال بابت یه کلمه حرف صبر کنی و وقتش که شد،به همه چی پشت پا بزنی و بیای اینجا.فقط آدمی که عشق سبکش کرده باشه، میتونه یه همچین کاری بکنه. ولی وقتی می گی سبک شدی، منظورت اینه که خودتو پایین آوردی. حتی اگه اون هیچ وقت نیاد،عشقش کاری کرده که تو پَر دربیاری و کارایی بکنی که فکرش رو هم نمی کردی. اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه،سبک شدی؛ ولی اگه منظورت از سبک شدن کوچیک شدنه،عاشق هر چی کوچیک تر باشه،بالاتر می ره.

دختر:    فکر نمی کنی همه ی این حرفا تو ادبیات اینقدر قشنگه؟زندگی با ادبیات فرق داره...

استاد:    همه ی این حرفا واسه اینه که زندگی یه خرده شبیه ادبیات بشه...

فیلم «شب های روشن» - فرزاد مؤتمن

۰۰:۴۳

من یک روزنامه نگار هستم

نوشته های سال قبلم پر است از تشویق و ترس از آینده. از کنکور و مهم تر از آن، انتخاب رشته. حالا که اینجا نشسته ام و تایپ می کنم، دانشجوی ترم دوم هستم و می خواهم از الانم بگویم. از اینکه چه احساسی به رشته و آینده ام دارم و مردم درباره ی آن چه فکر می کنند و چه می گویند.

ایده ی نوشتن درباره ی این موضوع وقتی به ذهنم آمد که در مقدمه ی کتاب چای نعنا به این جمله برخوردم و تصویری از آینده ام جلوی چشمانم آمد:

[ادامه ی مطلب]

۱۲:۳۵

حرف های خوب، آدم های خوب

هر از گاهی که پیام های قشنگ میبینم، تازه یادم می آید حرف های خوب، هر چند کوتاه چقدر می تواند حال و هوای آدم را عوض کند...

+ کامنتِ معلم ادبیاتِ دبیرستانم زیرِ پست اینستاگرامم که در مورد جشن امضای سفرنامه ی منصور ضابطیان بود.

۱۲:۱۰

رسم تلخ دنیا

میخواستم که فراموشش کنم. باید فراموشش میکردم. اما دقیقا از همان روز نامِ تمام کوچه و خیابان ها، تمام مغازه ها، رستوران ها، نویسنده کتاب های دانشگاه، هم نامِ او شد. هر کجا سر می گرداندم، او بود. و من آواره ای در کوچه و خیابان هایی به نامِ او.
آخرین بار وقتی که تصمیم گرفتم چشمم را به تمام نام های اطرافم ببندم، رهگذری تلفن به دست نامِ او را گفت،با یک «جان» کنارش.
و همان جا شکستم.
او فراموش شدنی نبود.
و من تا ابد آواره ای بودم در دنیایی که پر بود از او و خاطره هایش.
+ رسم دنیا را نمیفهمم. این چه رازی ست که هر زمان کسی در دنیا فکرت را مشغول کرده باشد، همه جا نامِ او را میبینی؟ آخ که چقدر این لحظه ها تلخند.

+ به موضوعات وبلاگم نگاه می کنم. بدون تردید جایش در "دلتنگی"ست...

 

۲۲:۵۲

یک پنجشنبه ی خوب چه پنجشنبه ای ست؟

آیتم هایی که یک روز خوب نیاز به داشتنش دارد چیست؟ الان برایتان از امروزم میگویم تا بدانید!

ساعت 8 صبح، آلارم گوشی به صدا درمی آید. خب قاعدتا خاموشش می کنم و به بقیه ی خواب شیرین صبحگاهی ام میرسم! اصلا فلسفه ی اینکه پنجشنبه ها کلاس برنداشته ام همین است که تا 11 صبح بخوابم و تلافی روز های قبلش را دربیاورم.(امیدوارم به رویم نیاورید که سه شنبه هم تعطیل رسمی بوده)

با اینکه ساعت 11 صبح است اما مامان چای و بند و بساط صبحانه را جمع نکرده. شیشه ی نوتلا را از کابینت درمیاورم و مامان چشم غره ای می رود که یعنی اینقدر شیرینی جات نخور! قیافه ی مظلومی به خود می گیرم اما توجهش رفته سمت صحبت های خاله پشت تلفن. به خاطرات خنده دارش که می رسد می گذارد روی آیفون که منم بشنومشان. خاله از آن دست آدم هایی ست که یک اتفاق ساده را هم می تواند جوری تعریف کند که خنده ات بند نیاید.

ساعت 12 حاضر و آماده ام! پوتینی که دیشب از سپه سالار نصف قیمت واقعی اش به خاطر نزدیک شدن بهار خریدیم و خب حسابی هم بهمان چسبید را پوشیده ام. همراهِ دامن چهارخانه ی مشکی قهوه ای و بافتنی مشکی و پالتوی کرم رنگم. کوله ی قهوه ای ام که رویش عکس نقشه ی جهان دارد و آرزوی همیشگی ام -جهانگرد شدن- را یادم می اندازد را برمی دارم و با مامان خداحافظی میکنم.

میدان انقلاب هستم. لیست کتاب های دانشگاهم را نگاه می کنم و یکی یکی در مغازه ها دنبالشان می گردم و چیزی نمی گذرد که هر 4 تا کتاب را میخرم.

به بهانه ی کتاب دانشگاهی آمده بودم ولی هدف اصلی ام چیز دیگری ست.خرید نشان کتاب برای فاطمه، دوست دانشگاهم که چند روز پیش تعریف می کرد که چیزی برای گذاشتن لای کتاب هایش ندارد و تقویم Actors برای دخترعمویم به همراه این یادداشت "مطمئنم چند سال دیگر عکس تو هم در این تقویم کنار دیکاپریو و کیت وینسلت و ناتالی پورتمن خواهد بود." و کارت پستالی هم برای تولد لیلی. کنارش ماهنامه ی اسفند ماه مجله ی فیلم را هم برای خودم میخرم-خارج از برنامه!-.

اتوبوس های میدان سپاه را که سوار می شوم هوا کم کم ابری می شود. بابا گفته بود رو به روی آن ساختمان شیشه ای بانک ملت پیاده شو. پیاده که می شوم باران نم نم شروع به باریدن می کند. به سمت پارک ایرانشهر می روم.

برنامه این است که بن بست بیژن را پیدا کنم. ساعت 4 باید آنجا باشم. سر کوچه "منصور ضابطیان" را کت و شلوار به دست می بینم که از ماشینش پیاده می شود و با عجله به سمت در آبی رنگِ پلاک 17 بن بست بیژن می رود.

هنوز ساعت 3 است. بر میگردم سمت پارک دنبال کافه یا رستورانی که برای نهار چیزی بخورم. هوم کافه را میبینم. یک راست می روم داخل و یک سالاد سزار سفارش می دهم و به گربه های چاق و چله ی پارک ایرانشهر نگاه می کنم و هر از گاهی مقاله ی مجله ی فیلم را درباره ی فهرست شیندلر می خوانم.

نهار را که حساب کردم به سمت پلاک 17 بن بست بیژن راه میفتم. اصلا به نظر نمی رسد آنجا کافه باشد. مادر و دختری دم در با تردید ایستاده اند. بهشان می گویم "شما هم برای رونمایی کتاب اومدید؟" می گویند آره ولی نمی دانند دقیقا کجاست. در آبی رنگ را که نیمه باز است فشار می دهم و همزمان می گویم فکر می کنم اینجا باشد. جمعیت نمایان می شوند و یک نفر ما را به داخل دعوت می کند.

صف خرید کتاب طولانی ست. کتاب را همان قبل از انقلاب خریده ام. صف را دور می زنم و آن طرف آقایی چای نعنای مراکشی تعارفم میکند. لیوان را میگیرم و تشکر می کنم.

خیلی شلوغ است! به جز دو ردیف اول همه ی صندلی ها پر شده اند! لعنتی! کاش زودتر می آمدم! آن دو ردیف هم سر تا سر رزرو اند.

دختری که  به نظر می رسد تقریبا هم سن و سالم باشد، می پرسد که پس الان تکلیف این همه آدم که ایستاده اند چیست؟ لبخند می زنم و میگویم نمی دانم. لابد تا آخرش باید بایستیم. همان موقع ها برنامه شروع می شود و مجری میکروفون به دست سلام می کند. دختر که بعدا میفهمم نامش پریساست می گوید این ها که تا الان مهمانانشان نیامده اند، ایرادی ندارد که سرجایشان بنشینیم. دو تا صندلی نزدیک ما خالی ست که تا آخر برنامه همان جا مینشینیم.

حبیب رضایی و هوشنگ مرادی کرمانی جلویمان نشسته اند و مهرداد اسکویی دارد در مورد سفرنامه ی منصور ضابطیان سخنرانی می کند. بعد تر مژده لواسانی و نیما کرمی هم می رسند. خود منصور هم کمی صحبت می کند و از چند نفری از جمله مهسا نعمت تشکر می کند.

صف امضای کتاب طولانی و شلوغ است. با پریسا در حیاط منتظر ایستاده ایم که نوبتمان بشود و همان لحظه هستی، دوست دوران دبیرستانم را می بینم. سه نفری گپ می زنیم که می فهمم پریسا 5 سال از ما بزرگتر است و عمران خوانده. در مورد رشته ام سوال می کند و آیدی اینستاگرامم را می خواهد. وقتی می فهمد INFP ام، لبخند می زند و می گوید من ENFP ام!

نوبتمان که می شود سه نفری با منصور عکس می گیریم و با پریسا شماره رد و بدل می کنیم که عکس را برایش بفرستم. از در آبی رنگ پلاک 17 بیرون می آییم و به سمت پارک برمیگردیم.

رو به روی خانه ی هنرمندان عکسِ یادگاری سه نفری میگیریم و من از هستی و پریسا جدا میشوم و سمت یکی از نیمکت های پارک می روم و آن دو به سمت مترو.

روی نیکمت که مینشینم باران تند می شود. هندزفری ام را از کیفم در می آورم و آهنگ آرامی را پلی می کنم. ذهنم درگیر مسائل احساسی این روز هایم می شود. کمی که می گذرد باران بند می آید و به سمت ایستگاه اتوبوس راه میفتم. میدان فلسطین پیاده می شوم. مامان و بابا در ترافیک گیر کرده اند و احتمالا تا نیم ساعت دیگر هم نمیرسند. آهنگ Song On the beach که موسیقی متن فیلم Her است را می گذارم و آرام خیابان فلسطین را پایین می روم و به چند هفته ی پیش فکر میکنم. چند هفته ی پیش در همین خیابان.

خسته ام. آنقدر خسته که حالِ عیب و ایراد گرفتن ندارم. از همان اولین مغازه عینک جدیدم را انتخاب میکنم. قرار است تا شنبه آماده شود و من بالاخره دنیا را با وضوح واقعی اش ببینم.

حسن ختام امروز، فیلم Wonder که خیلی تعریفش را شنیده ام و دیشب دانلودش کرده ام را می گذارم. الحق که انتخاب درستی بود! احتمالا بعد از اینکه کتابش را خواندم یک پُست جدا برایش بگذارم(بله! تنها نکته ی غم انگیز ماجرا این بود که بعد از تمام شدن فیلم فهمیدم کتابی هم در کار بوده.)

و این بود یک پنجشنبه ی عالی!

+ در کنار کتاب منصور ضابطیان، یک چای نعنای کیسه ای هم دادند! باهوک هم که سایت حامی کتاب بود، یک گلدان به همراه خاک و بذر ریحان بهمان داد!

+ دیشب به همه خبر دادم که چند روزی در فضای مجازی نیستم. فضای مجازی برای من یعنی تلگرام و اینستاگرام. خب حقیقتش بعد از این همه مدت استفاده ی طولانی، خیلی سخت بود که 5 روزی نباشم. روز اول را با موفقیت گذراندم و مقاومت کردم. نیاز دارم به یک آرامش فکری.

+ عجب پست طولانی ای! حقیقتش فکر نمی کنم کسی تا آخر بخواند :)))

 

۰۰:۱۶

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan