در گرین گیبلز

اولین آشنایى ام با دخترى که دوست داشت او را کوردیلیا صدا بزنند برمى گردد به هشت سالِ قبل، وقتى دخترکى ده ساله بودم. بعدازظهر ها حوالىِ ساعت چهار، شبکه ى دو، انیمیشنى را پخش مى کرد که با دکلمه ى "آنه تکرار غریبانه ى روزهایت چگونه گذشت؟" آغاز مى شد. از آن به بعد بود که آنه شرلى با موهاى قرمز، شخصیتِ محبوب زندگى ام شد.

{ادامـه ی مطلـب}

۱۷:۱۸

کوچیک شدن

داستانها و شعر های شل سیلور استاین (همان عمو شلبی خودمان! ) را که می خوانی، ناخوداگاه کودک درونت بیدار می شود و دلت لذت های بچگانه می خواهد.

این روز ها کتابی به نام "با همه چی" را خوانده ام که مجموعه شعر هایش است. آن هایی را که خوشم آمده در بخش بریده ها گذاشته ام.

این جملات اول کتابش هم خیلی حال خوبی به من منتقل کرد :

"سال ها بعد"
وقتى شعرهایم را ورق مى زنى
نمى توانم صورتت را ببینم
اما از جایى در آن دوردست ها
صداى خنده ات را مى شنوم
و لبخند مى زنم.

یکی از شعر هایش که بلند بود و نمیتوانستم در بخش بریده ها بگذارم، در ادامه ی مطلب قرار دادم. بخوانید و در لذت "کوچیک شدن" غرق شوید!

{ادامه ی مطلب}

۲۰:۵۳

کاش کتاب خوندن مد بود!

چند روزی ست کتابی را می خوانم با عنوانِ "کتاب" ! کتابِ کتاب، آمار و اطلاعات کتابخوانی از کشورهای مختلف است به کوشش خانم دیبا داوودی. تصمیم گرفتم قسمت هایی را که برایم جالب تر بوده است با شما به اشتراک بگذارم. (کتاب خیلی مفصل تر از اینی ست که من برایتان گذاشته ام. فقط چند جمله از بعضی کشور ها را جدا کرده ام. اگر دوستش داشتید پیشنهاد می کنم خودِ کتاب را هم حتما مطالعه کنید)

* فرانسه : کتاب همیشه کالایى گران در این کشور بوده، اما هرگز خیل حامیان خود را از دست نداده است. فرانسوى ها روزانه ٤ تا ٥ ساعت از زمان خود را به مطالعه اختصاص مى دهند و در هفته بیش از ٤٠ ساعت کتاب مى خوانند!!! در فرانسه ٣٥٠ هزار جلد کتاب در روز به فروش مى رسد. فرانسه کشورى ست که مردمانش تا اوایل قرن بیست و یکم روزنامه خوان ترین و در سال هاى اخیر مخاطبان نخست مجلات در جهان بوده اند.
* پاکستان : بیش از ٢٥ درصد از جمعیت ١٧٥ میلیون نفره ى پاکستان همواره کتاب مى خوانند. با در نظر گرفتن این نکته که نرخ سواد در این کشور حدود ٥٥ درصد است  متوجه خواهیم شد که تنها اندکى بیش از نصف جمعیت کشور یعنى نزدیک به ٨٨ میلیون نفر سواد خواندن و نوشتن دارند که محاسبه ى ساده ى یک چهارم از این تعداد مارا به رقم ٢٢ میلیون نفر مى رساند. ٢٢ میلیون نفر کتابخوان در کشورى که تصویرش براى ما یکسره فقر و انفجار و نابسامانى ست ! ٥٦ درصد از جمعیت کتابخوان آن دیار به صورت میانگین هفته اى حداقل یک و گاه چهار مرتبه کتاب مى خوانند، ١٨ درصد عموما طى دو هفته و ٢٢ درصد در طول یک ماه بى شک یک بار هم که کتاب یا نشریه اى خارج از حیطه ى تخصص خود مى خوانند و ٤ درصد باقى مانده خوانش پراکنده اى دارند!
* فنلاند : ٧٥ درصد بودجه اى که وزارت فرهنگ و هنر فنلاند به شاخه ى ادبیات اختصاص مى دهد مستقیما به نویسندگان و مترجمان تعلق مى گیرد. نرخ سواد در فنلاند ١٠٠ درصد است .
* مالزى : میانگین مطالعه ى مالایى ها ٥٥ دقیقه است. میانگین مطالعه ى مردم در سال ١٩٨٢ محدود به مطالعه ى یک یا دو برگ کتاب در سال مى شده که طى چهارده سال (در سال ١٩٩٦) با پیشرفتى درخور ستایش خود را به متوسط  مطالعه ى دو کتاب در سال رساند و اکنون به طور میانگین ٨ تا ١٢ کتاب در سال مى خوانند که این آمار مالزى را در شمار کشور هاى کتابخوان جهان قرار مى دهد.
* لهستان : ٥٦ درصد از مردم این کشور سالانه حتى یک کتاب هم نمیخوانند و غالب جمعیت لهستان توانایى و حوصله ى مطالعه ى بیش از ٣ صفحه از هر گونه یادداشتى را به صورت پیوسته ندارند.
* ایتالیا : در ١٥ درصد خانه هاى ایتالیا مى توان حداقل ٥٠ جلد کتاب، در بیش از ٦٠ درصد خانه ها ١٠٠ جلد و در ٢٥ درصد خانه ها بالغ بر ٢٠٠ جلد کتاب دید. قریب به ٥٠ درصد از جمعیت کشور حداق سالانه دو جلد کتاب ١٥٠ صفحه اى مى خوانند. مخاطب اصلى کتاب و نشریات در ایتالیا زنان هستند. ( بیش از ٦٥ درصد جامعه ى آمارى کتابخوان)
* برزیل : تنها ٣٣ درصد از مردمان با سواد برزیل مدام کتاب مى خوانند و میانگین خوانش کتاب نزدیک به دو کتاب در سال است. اما قریب به ٤٠ درصد مردم برزیل خواننده ى ثابت نشریات هستند !
* ترکیه : متوسط تیراژ کتاب در ایران تقریبا ٩٧ درصد کم تر از ترکیه ست.
* اعراب حوزه ى خلیج فارس : قسمشان کتاب است، قرآن ولى کماکان پس از گذشت ١٥ قرن کتاب نخوان ترین مردم دنیا هستند ! اعراب شبه جزیره ى عربستان به طور میانگین سالانه تنها و تنها یک چهارم از یک صفحه کتاب را مى خوانند. آمار مطالعه ى کودکان عرب حوزه ى خلیج فارس تنها ٦ دقیقه است !
* امریکا : تصویر عمومى ما از کودکان امریکایى باورى کاریکاتورى ست، بچه هایى فربه و جین پوش با کولا و هات داگى در دست. اما نکته ى مغفول مانده این است که همین کودکان جین پوش در جیب هایشان یا داخل کیف هایشان حتما کتاب یا کتاب هایى دارند و اغلب در اوقات استراحت یا در مسیر مدرسه تا خانه کتاب مى خوانند.
* هند : نرخ سواد در هند در سال ١٩٤٧ نزدیک به ١٢ درصد بوده، این شاخص تا سال ٢٠١١ به ٧٤ درصد رسید. هر هندى سالانه ٣٢٠ صفحه کتاب مى خواند. در هند ایالت هایى که وضعیت معیشتى و اقتصادى مطلوب ترى دارند، الزاما آمار مطالعه و دغدغه هاى فرهنگى شان بالاتر نیست.

کل کتاب را هم که زیر و رو کنید عنوانِ بزرگِ ایران را در میانشان نمی بینید. گرچه به شکل پراکنده در بعضی قسمت ها به آن اشاره شده است. نام ایران نیست چون آمار دقیقی از وضعیت کتاب و کتاب خوانی نداریم. چون مسئولانی برای رسیدگی به این کار نداریم. چون هنوز کتاب آن طور که باید برای مردم و دولت اهمیتی ندارد. موقع خواندن این کتاب مدام جمله ی مهران مدیری به یادم می آمد که می گفت "کاش کتاب خوندن مد بود! "

ویدیویش را ببینید حتما. {کلیک}

۱۷:۴۸

بهار و بهار و بهار

شکوفه های دلبرِ درخت توتِ جلوی خانه مان ! در بهار زندگی جریان دارد...

۱۲:۰۷

یک عاشقانه ی متفاوت

" سلین : مى دونى تو زمینه اى که من کار مى کنم، آدمایى رو میبینم که با ایده هاى بزرگى جلو مى آن، دلشون مى خواد رهبر هاى جدیدى بشن تا دنیا رو بهتر کنن. اونا فقط از هدف کار لذت مى برن، نه خودِ پروسه ى کار.
جسى : درسته.
سلین : ولى واقعیت اینه که اگه مى خوایین اوضاع رو بهتر کنین، باید تو همین کار هاى روزمره نتیجه ش مشخص باشه، و به خاطر همینه که باید از بودن تو دل کار لذت ببرى. مثلا من براى یه سازمانى کار مى کردم که کارش این بود ببینه چطور مداد به دست شاگرد مدرسه هاى روستاهاى مکزیک مى رسه. اونجا اصلا صحبت این نبود که با ایده هاى انقلابى کسى دنیا رو بهتر کرد. فقط به مدادا فکر مى کردن. من آدمایى رو دیدم که واقعا کار مى کردن و نکته ى ناراحت کننده اینه که اونا بیشتر از بقیه کار مى کنن و مى تونن دنیا رو بهتر کنن ولى هیچ علاقه اى ندارن که تبدیل به یه رهبر و الگو بشن. به نظر میاد اصلا از کارشون پاداش نمى خوان، اونا اصلا براشون مهم نیست که اسمشون تو مطبوعات و اخبار باشه، اونا فقط از پروسه ى کمک کردن به دیگران لذت مى برن، اونا سعى مى کنن تو خود لحظه قرار بگیرن. "

احتمالا دیالوگ هایی با عنوان پیش از طلوع و پیش از غروب در صفحه ی بریده ها زیاد دیده اید. خب من عاشقشم. در اصل این کتاب فیلم نامه ی دو فیلم اولِ سه گانه ی Before هاست. داستان دو جوانی ست که در قطاری به مقصدِ پاریس با هم آشنا می شوند. عاشقانه است اما متفاوت با عاشقانه های دیگر. جسی و سلین راه می روند و حرف می زنند، حرف هایی جذاب که شنیدنشان به هیچ عنوان آدم را خسته نمی کند. بعد از اینکه فهمیدم فیلمنامه شان به فارسی هم ترجمه شده خیلی خوشحال شدم. از شانسِ خوبم در شهرکتاب مرکزی، یک موجودی ازش داشتند. خریدمش و سعی کردم آرام آرام بخوانم که لذتش ماندگار تر شود.

دیالوگ های قشنگشان را در صفحه ی بریده ها از دست ندهید :)

Before sunrise (1995)

Before sunset (2004)

Before midnight (2013)

موزیکی برایتان می گذارم با صدای ژولی دلپی (سلین) که در سکانس آخر فیلم پیش از غروب خوانده است.

۱۶:۳۳

ادوارد

چرا زودتر ندیدمش؟چرا؟چرا؟چرا؟

مگر می شود شخصیتِ فیلمی به این اندازه دوست داشتنی باشد؟

فیلم : ادوارد دست قیچی (Edward Scissorhands 1990) کاری از تیم برتونِ عزیز.
 

۲۰:۴۴

دختری با گوشواره ی مروارید

راستش را بگویم خیلی اهل نقاشی نیستم و از آن سر در نمی آورم. وقتی فهمیدم ماجرای کتاب درباره ی تابلوی نقاشی ایست، رغبتم برای خواندنش کم شد. این روز ها که وقتم زیاد نیست، ترجیح می دهم کتاب های کم حجم تری بخوانم. با وجود بی علاقگی، کتاب را از قفسه بیرون آوردم و شروع به خواندنش کردم. در چند ریویوی گودریدز دیدم که خیلی ازش تعریف شده بود به حدی که یک نفرشان گفته بود نمیتوانستم کتاب را زمین بگذارم !

تا 20-30 صفحه ی اول این حرف ها برایم معنی نداشت. درک نمی کردم که کجای این داستان برایشان جذاب است؟!

اما کمی بعد، آنچنان خوشم آمد که قید درس و کنکور را زدم و سر کلاس، پنهانی خواندمش! از طرفی دلم نمی خواست کتاب تمام شود از طرف دیگر می خواستم بدانم ماجرا چطور تمام می شود.

من عاشقِ این کتاب شده ام. در کل کتاب تحسین شده ایست اما من جورِ دیگری دوستش دارم، به دور از تمام نقدها و دیدگاه های ادبی. من عشقِ "گری یت" را با ذره ذره ی وجودم درک میکردم. مثل او عاشق نشده ام ولی به طرز عجیبی میفهمیدمش. بعد از اتمام این کتاب فهمیدم چه داستان هایی میتواند پشت هر نقاشی ای نهان باشد...

نکته ی دیگری که مرا جذب خودش کرد،خلاقیت نویسنده در خلق داستان بود. خب بگذارید تعریف کنم! آقای "یوهانس ورمر" نقاشِ هلندیِ قرن 17 است. از آن دست هنرمندانی ست که آثارشان در زمانی که زنده بوده اند، مورد استقبال قرار نگرفته و آرام آرام در فقر و فلاکت فرو رفته اند. آقای ورمر، چندین تابلوی نقاشی کشیده است که اغلب شان تصاویری از افراد طبقات اجتماعی معمولی و بورژوا ست. در بین 40 اثر یافت شده از او فقط یک نقاشی وجود دارد که هویتِ مدل آن ناشناخته است. مدلی که به واسطه ی لباسِ عجیبش حتی مشخص نیست به کدام طبقه اختصاص دارد. گرچه سه حدس درباره ی آن وجود دارد : 1) ماریا ورمر (دختر بزرگ یوهانس) 2) مدلینا ون رویژون (دختر دوست و حامی یوهانس، پیتر ون رویژون) 3) مدل گمنامی که در خانه ورمر به عنوان پیشخدمت کار می‌کرد

تریسی شوالیه (نویسنده ی کتاب)، حدس سوم را دست مایه ی داستان خودش قرار داده است. ما با "گری یت" 16 ساله آشنا می شویم که پدرش به خاطر منفجر شدن کوره ی ساخت کاشی، کور شده است و حالا گری یت برای کسب درامد مجبور است کلفت بشود. کلفت خانه ی مردی به نام "یوهانس ورمر".

نام کتاب : " دختری با گوشواره ی مروارید "

نویسنده : " تریسی شوالیه "

مترجم : " گلی امامی "

ناشر : " نشر چشمه "

تعداد صفحات : " 237 صفحه "

قیمت : " 18000 تومان "

در ادامه ی مطلب، ماجراهای جالب تری از این کتاب + فیلمش را بخوانید.

[ادامه ی مطلب]

۰۰:۰۲

و پیامی در راه

روزی

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها، نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب

آوردم، سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت، جار

خواهم زد: ای شبنم، شبنم،‌شبنم.

رهگذر خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است،

کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او

خواهم آویخت.

هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.

هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!

ابر را، پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با

عشق ، سایه را با آب، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

بادبادک ها، به هوا خواهم برد.

گلدان ها، آب خواهم داد

***

خواهم آمدپیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش

خواهم ریخت

مادیان تشنه، سطل شبنم را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

سهراب سپهری-کاشان-روستای چنار

+ سیزده به درِ سالِ 91 بود که خانوادگی رفته بودیم بیرون. دخترعمویم نیامده بود و تنها بودم. گوشه ای نشسته و دفتری که در آن متن ها و شعر های مورد علاقه ام را مینوشتم در دست گرفته و میخواندم. عموی بزرگم پرسید چه میخوانم. جواب دادم شعری از سهراب سپهری. گفت دوست داری شعرهایش را ؟ گفتم فقط چندتایش را خوانده ام و خیلی خوشم آمده. شش ماه بعد از آن، در روزِ تولدم دیوان اشعار سهراب را از او هدیه گرفتم...

+ این شعر سهراب را عجیب دوست دارم !

+ توضیحی از شعر را اینجا بخوانید "کلیک" برای من جالب بود.

۲۱:۴۲

ماه عسل وسط نیوجرسی

سلین : امریکایى ها همیشه فکر میکنن اروپا جاى عالى ایه. ولى این همه زیبایى و تاریخ میتونه آدمو خورد کنه. فردیت آدمو به صفر میرسونه. مدام بهت میگه که یه نقطه ى کوچیک تو تاریخ هستى، اما تو امریکا احساس مى کنى دارى تاریخو میسازى. به خاطر همینه که از لس آنجلس خوشم میاد، به خاطر اینکه...
جسى : به خاطر اینکه زشته ؟
سلین : نه، مى خواستم بگم "طبیعیه". مثل این مى مونه که دارى به یه بوم سفید نگاه مى کنى. فکر مى کنم مردم به خاطر این ماه عسلشون رو مى ندازن ونیز که تو دو هفته ى اول ازدواجشون اون قدر حواسشون به محیط اطراف باشه که با هم دعواشون نشه. به خاطرهمینه مردم اسمشو گذاشتن یه جاى رمانتیک _ جایى که زیبایى جلوى خشم اولیه رو مى گیره. یه جاى خیلى خوب براى ماه عسل مى تونه جایى وسط نیوجرسى باشه.
- پیش از طلوع (1995 Before sunrise)

- پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه)/نشر افراز

۱۵:۵۱

اگر از سوپرایز شدن خوشتان می آید...

اگر از سوپرایز شدن و هیجان خوشتان می آید این پست را بخوانید !

چند ماه پیش در اینستاگرامِ غزلناز خواندم که سایتی در ایران وجود دارد که هر ماه به صورت سوپرایزی برایتان کتاب می فرستند! بدین صورت که در سایت عضو میشوید، آدرس و مابقی اطلاعات را پر میکنید، به قسمت "سلیقه ی مطالعاتی" رجوع میکنید و آن را کامل میکنید ، بعد هم باید پول پداخت کنید. از 10 هزارتومان تا هر چند تومان که دلتان بخواهد. بقیه ی کار را هم بسپارید به دستِ سایت.آن ها بر اساس علایقتان و پولِ پرداختی کتابی را گزینش و ارسال میکنند. مینشینید در خانه و یک روز پستچی در را میزند و یک کتاب (یا بیشتر-بسته به درخواست خودتان-) تحویلتان می دهد. و شما صاحب کتابی میشوید که تا لحظه ی گرفتن از پستچی نمیدانستید چه عنوانی دارد!

شاید برایتان سوال ایجاد شود اگر ما کتاب را خوانده یا در کتابخانه مان داشته باشیم، چه کنیم؟ در آن صورت به سایت اطلاع میدهید، آن ها به شما میگویند از طرفشان این کتاب را به کسی هدیه دهید و پولتان به حسابتان باز میگردد یا اینکه میگویند کتاب را برایشان پس بفرستید و کتاب جایگزین برایتان ارسال میکنند. اگر سوال دیگری داشتید میتوانید از قسمت "اغلب میپرسند..."ِ سایت جوابتان را بگیرید.

از آنجا که ما در ایران از این مدل کار های هیجان انگیز کم داریم، همین سایت هم غنیمت است.

من سه ماه است که کتاب دریافت کرده ام. و خیلی راضی هستم. کاش دست به دست هم بدهیم و از این جور ایده های خوب استقبال کنیم.

نام سایت : جیره ی کتاب (www.jireyeketab.com )

در تصویر کتاب های دریافتی من را مشاهده میکنید :)

۲۲:۲۳

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.
Designed By Erfan Powered by Bayan