کتاب دزد

باید از کتاب دزد بگم براتون. اسمش رو تا به حال نشنیده بودم. نه فیلمش و نه کتابش. حتی تو گودریدز هم بهش برنخورده بودم. یه روز پُستچی اومد دم درمون و «کتاب دزد» رو گذاشت تو دستام. مهر جیره ی کتاب خورده بود پشتش. اگه نمیدونید جیره ی کتاب چیه، اینجا کلیک کنید. از اونجایی که فکر می کردم کتاب معروفی نیست، مدت ها تو کتابخونه ام خاک خورد. تا اینکه یه روز اتفاقی برش داشتم و نوشته های پشتش رو خوندم و دیدم درمورد جنگ جهانی دومه،موضوع مورد علاقه ام! علاقه مند شدم و شروع کردم به خوندن. آروم آروم خوندمش. از اون دست کتابایی نبود که بتونی یسره بشینی پاش. پر از خاطرات جزئی بود. یه سه شنبه ای بود که دیگه رسیدم به اواخر کتاب. اون روز خیلی بی حوصله بودم، اونقدری که حتی کلاس زبان هم نرفتم. بدون اشتیاق کتاب رو برداشتم و خوندم و یه جا به خودم اومدم و دیدم دیگه اشک هام اجازه نمیدن کلمات رو ببینم. یادم نیست آخرین کتابی که اینجوری اشکم رو دراورده بود، چی بود، کدوم کتابی کاری کرده بود که برای چند دقیقه بذارمش کنار و فقط اشک بریزم. این اشک ریختنه باعث شد بی حوصلگیم رو هم فراموش کنم. بعدش سبک تر شده بودم. خیلی سبک تر.

حالا از خلاصه ی کتاب براتون بگم. اول از همه راوی کتاب مرگه و از همون صفحه ی اول خودش براتون اسپویل میکنه که همه قراره بمیرن. ماجرا تو آلمان و زمان هیتلر و نازی ها میگذره و بعد هم جنگ جهانی دوم. شخصیت اصلی داستان، دختر بچه ایه به اسم لیزل که مادر و پدرش رو به خاطر کمونیست بودن از دست داده و حالا سرپرستیش رو به زن و شوهر آلمانی و مسیحی ای دادن که از طبقه ی متوسط رو به پایین جامعه به حساب میان و بعد هم ماجراهایی که براشون پیش میاد. لیزل عاشق واژه و کلمه و داستانه و همین علاقه اونو کتاب دزد میکنه و یه روز همین ها زندگیش رو تغییر میدن.

چند تا نکته برای من خیلی جالب بود. اول اینکه اکثر فیلم ها و کتاب هایی که درباره ی جنگ جهانی دومه، ماجراهایی از یهودی ها رو روایت میکنه و سختی شون و ظلمی که بهشون شده اما این کتاب درباره ی چند تا خانواده ی مسیحی آلمانیه. یعنی کسانی که هیتلر ازشون حمایت می کرده و رهبرشون بوده و تا حالا با داستانی درمورد این خانواده ها مواجه نشده بودم. دوم اینکه خیلی قضاوت سیاسی نکرده بود. اینکه بگه متفقین خوبن و آلمان ها بد و این جور چیزا. سوم و جالب تر شباهت زندگی مردم جنگ زده ی آلمان با مردم خودِ ما تو زمان هشت سال جنگمون بود. هیچ وقت تا به حال اینقدر شبیه به هم ندیده بودمشون.

دیشب فیلمش رو هم دیدم. خب راستش قطعا پیشنهاد من کتابشه. فیلم کاملا به کتاب وفادار بود ولی به نظرم میشد خیلی بهتر از این ها از آب دراد.کلا همیشه کتاب یک سر و گردن از فیلم بالاتره. اما اینم بگم که موسیقی فیلم کارِ جان ویلیامزه. آدم کیف میکنه از شنیدنش :)

یه جایی از کتاب هست که لیزل داره درمورد پدرش (در واقع پدر خوانده ش) حرف میزنه. اونقدر قسمت خاصی نیست که تو بریده های کتاب بذارمش اما باعث میشه با خوندنش بغضم بگیره. شاید به خاطر اینه که رابطه ی خوب لیزل با پدرش، خیلی شباهت داره به رابطه ی من و پدرم. و همینطور علاقه ی لیزل به پدرش.

پدر امشب با من نشست. آکاردئونش را پایین آورد و نزدیک جایی که ماکس عادت داشت بنشیند، نشست. غالبا وقتی می‌نوازد به صورت و انگشت هایش نگاه می‌کنم. آکاردئون نفس می‌کشد. روی گونه های بابا خط افتاده است. به نظر می‌رسد بر روی صورتش کشیده شده باشند، به دلیلی، هر بار که آن را می‌بینم، دلم می‌خواهد گریه کنم. گریه ام نه به خاطر غم است نه غرور. من فقط شکل حرکت و تغییر آن خط ها را دوست دارم. گاهی فکر می‌کنم پدرم یک آکاردئون است. وقتی به من نگاه می‌کند و لبخند می‌زند و نفس می‌کشد، صدای نت ها را می‌شنوم.

۱۵:۳۸

در گرین گیبلز

اولین آشنایى ام با دخترى که دوست داشت او را کوردیلیا صدا بزنند برمى گردد به هشت سالِ قبل، وقتى دخترکى ده ساله بودم. بعدازظهر ها حوالىِ ساعت چهار، شبکه ى دو، انیمیشنى را پخش مى کرد که با دکلمه ى "آنه تکرار غریبانه ى روزهایت چگونه گذشت؟" آغاز مى شد. از آن به بعد بود که آنه شرلى با موهاى قرمز، شخصیتِ محبوب زندگى ام شد.

{ادامـه ی مطلـب}

۱۷:۱۸

یک عاشقانه ی متفاوت

" سلین : مى دونى تو زمینه اى که من کار مى کنم، آدمایى رو میبینم که با ایده هاى بزرگى جلو مى آن، دلشون مى خواد رهبر هاى جدیدى بشن تا دنیا رو بهتر کنن. اونا فقط از هدف کار لذت مى برن، نه خودِ پروسه ى کار.
جسى : درسته.
سلین : ولى واقعیت اینه که اگه مى خوایین اوضاع رو بهتر کنین، باید تو همین کار هاى روزمره نتیجه ش مشخص باشه، و به خاطر همینه که باید از بودن تو دل کار لذت ببرى. مثلا من براى یه سازمانى کار مى کردم که کارش این بود ببینه چطور مداد به دست شاگرد مدرسه هاى روستاهاى مکزیک مى رسه. اونجا اصلا صحبت این نبود که با ایده هاى انقلابى کسى دنیا رو بهتر کرد. فقط به مدادا فکر مى کردن. من آدمایى رو دیدم که واقعا کار مى کردن و نکته ى ناراحت کننده اینه که اونا بیشتر از بقیه کار مى کنن و مى تونن دنیا رو بهتر کنن ولى هیچ علاقه اى ندارن که تبدیل به یه رهبر و الگو بشن. به نظر میاد اصلا از کارشون پاداش نمى خوان، اونا اصلا براشون مهم نیست که اسمشون تو مطبوعات و اخبار باشه، اونا فقط از پروسه ى کمک کردن به دیگران لذت مى برن، اونا سعى مى کنن تو خود لحظه قرار بگیرن. "

احتمالا دیالوگ هایی با عنوان پیش از طلوع و پیش از غروب در صفحه ی بریده ها زیاد دیده اید. خب من عاشقشم. در اصل این کتاب فیلم نامه ی دو فیلم اولِ سه گانه ی Before هاست. داستان دو جوانی ست که در قطاری به مقصدِ پاریس با هم آشنا می شوند. عاشقانه است اما متفاوت با عاشقانه های دیگر. جسی و سلین راه می روند و حرف می زنند، حرف هایی جذاب که شنیدنشان به هیچ عنوان آدم را خسته نمی کند. بعد از اینکه فهمیدم فیلمنامه شان به فارسی هم ترجمه شده خیلی خوشحال شدم. از شانسِ خوبم در شهرکتاب مرکزی، یک موجودی ازش داشتند. خریدمش و سعی کردم آرام آرام بخوانم که لذتش ماندگار تر شود.

دیالوگ های قشنگشان را در صفحه ی بریده ها از دست ندهید :)

Before sunrise (1995)

Before sunset (2004)

Before midnight (2013)

موزیکی برایتان می گذارم با صدای ژولی دلپی (سلین) که در سکانس آخر فیلم پیش از غروب خوانده است.

۱۶:۳۳

ادوارد

چرا زودتر ندیدمش؟چرا؟چرا؟چرا؟

مگر می شود شخصیتِ فیلمی به این اندازه دوست داشتنی باشد؟

فیلم : ادوارد دست قیچی (Edward Scissorhands 1990) کاری از تیم برتونِ عزیز.
 

۲۰:۴۴

دختری با گوشواره ی مروارید

راستش را بگویم خیلی اهل نقاشی نیستم و از آن سر در نمی آورم. وقتی فهمیدم ماجرای کتاب درباره ی تابلوی نقاشی ایست، رغبتم برای خواندنش کم شد. این روز ها که وقتم زیاد نیست، ترجیح می دهم کتاب های کم حجم تری بخوانم. با وجود بی علاقگی، کتاب را از قفسه بیرون آوردم و شروع به خواندنش کردم. در چند ریویوی گودریدز دیدم که خیلی ازش تعریف شده بود به حدی که یک نفرشان گفته بود نمیتوانستم کتاب را زمین بگذارم !

تا 20-30 صفحه ی اول این حرف ها برایم معنی نداشت. درک نمی کردم که کجای این داستان برایشان جذاب است؟!

اما کمی بعد، آنچنان خوشم آمد که قید درس و کنکور را زدم و سر کلاس، پنهانی خواندمش! از طرفی دلم نمی خواست کتاب تمام شود از طرف دیگر می خواستم بدانم ماجرا چطور تمام می شود.

من عاشقِ این کتاب شده ام. در کل کتاب تحسین شده ایست اما من جورِ دیگری دوستش دارم، به دور از تمام نقدها و دیدگاه های ادبی. من عشقِ "گری یت" را با ذره ذره ی وجودم درک میکردم. مثل او عاشق نشده ام ولی به طرز عجیبی میفهمیدمش. بعد از اتمام این کتاب فهمیدم چه داستان هایی میتواند پشت هر نقاشی ای نهان باشد...

نکته ی دیگری که مرا جذب خودش کرد،خلاقیت نویسنده در خلق داستان بود. خب بگذارید تعریف کنم! آقای "یوهانس ورمر" نقاشِ هلندیِ قرن 17 است. از آن دست هنرمندانی ست که آثارشان در زمانی که زنده بوده اند، مورد استقبال قرار نگرفته و آرام آرام در فقر و فلاکت فرو رفته اند. آقای ورمر، چندین تابلوی نقاشی کشیده است که اغلب شان تصاویری از افراد طبقات اجتماعی معمولی و بورژوا ست. در بین 40 اثر یافت شده از او فقط یک نقاشی وجود دارد که هویتِ مدل آن ناشناخته است. مدلی که به واسطه ی لباسِ عجیبش حتی مشخص نیست به کدام طبقه اختصاص دارد. گرچه سه حدس درباره ی آن وجود دارد : 1) ماریا ورمر (دختر بزرگ یوهانس) 2) مدلینا ون رویژون (دختر دوست و حامی یوهانس، پیتر ون رویژون) 3) مدل گمنامی که در خانه ورمر به عنوان پیشخدمت کار می‌کرد

تریسی شوالیه (نویسنده ی کتاب)، حدس سوم را دست مایه ی داستان خودش قرار داده است. ما با "گری یت" 16 ساله آشنا می شویم که پدرش به خاطر منفجر شدن کوره ی ساخت کاشی، کور شده است و حالا گری یت برای کسب درامد مجبور است کلفت بشود. کلفت خانه ی مردی به نام "یوهانس ورمر".

نام کتاب : " دختری با گوشواره ی مروارید "

نویسنده : " تریسی شوالیه "

مترجم : " گلی امامی "

ناشر : " نشر چشمه "

تعداد صفحات : " 237 صفحه "

قیمت : " 18000 تومان "

در ادامه ی مطلب، ماجراهای جالب تری از این کتاب + فیلمش را بخوانید.

[ادامه ی مطلب]

۰۰:۰۲

ماه عسل وسط نیوجرسی

سلین : امریکایى ها همیشه فکر میکنن اروپا جاى عالى ایه. ولى این همه زیبایى و تاریخ میتونه آدمو خورد کنه. فردیت آدمو به صفر میرسونه. مدام بهت میگه که یه نقطه ى کوچیک تو تاریخ هستى، اما تو امریکا احساس مى کنى دارى تاریخو میسازى. به خاطر همینه که از لس آنجلس خوشم میاد، به خاطر اینکه...
جسى : به خاطر اینکه زشته ؟
سلین : نه، مى خواستم بگم "طبیعیه". مثل این مى مونه که دارى به یه بوم سفید نگاه مى کنى. فکر مى کنم مردم به خاطر این ماه عسلشون رو مى ندازن ونیز که تو دو هفته ى اول ازدواجشون اون قدر حواسشون به محیط اطراف باشه که با هم دعواشون نشه. به خاطرهمینه مردم اسمشو گذاشتن یه جاى رمانتیک _ جایى که زیبایى جلوى خشم اولیه رو مى گیره. یه جاى خیلى خوب براى ماه عسل مى تونه جایى وسط نیوجرسى باشه.
- پیش از طلوع (1995 Before sunrise)

- پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه)/نشر افراز

۱۵:۵۱

نیمه شب در پاریس

از آن جایی که تنبل هستم ، بعید میدانم دوباره حالم بکشد که بعد از ظهر پست بذارم.برای همین ترجیح میدهم همین الان این یکی پست را هم بگذارم و قال قضیه را بکنم!

اگر مثل من عاشقِ ژانر فانتزیِ رمانتیکِ فرانسوی طور هستید ؛ فیلمِ "نیمه شب در پاریس" اثر وودی آلن را از دست ندهید :)

حتی پوسترش هم دلرباست :دی

ترکِ چهارمِ موزیکِ متن این فیلم را هم بشنوید :)

+ این پُست {کلیک} یادتان هست ؟ حالا عکسی از یک قسمت از فیلم را ببینید. {کلیک} #فیلینگ_ذوق_مرگ

+ خودخواهی ست ولی من واقعا کانالمان را دوست دارمheart کانال تلگرامیِ من و دخترعمویم. خواستید سر بزنید.لینکش بالای وبلاگ هست.

+ راستی ! خداحافظ ماهِ دوم زمستان :) سلااام اسفند.

۱۲:۰۱

شکسپیر و شرکا

در راستای پُست قبل میخواهم کتابِ جدیدی را که همین امروز تمام کردم بهتان معرفی کنم :)

نمیدانم تعریف کتابفروشیِ شکسپیر و شرکا در پاریس را شنیده اید یا نه.من که تا قبل از این کتاب آشنایی چندانی ازش نداشتم.ولی الان در واقع عاشقش شده ام...

کتابِ "شکسپیر و شرکا" اثر جرمی مرسر تجربه ایست از زندگی در آن کتابفروشی.اتفاقات و حوادثی که در زمان اقامت نویسنده در آنجا رخ داده به زبان روان و شیرینی نقل شده است.این کتاب توسط نشر مرکز به ترجمه ی خانم پوپه میثاقی منتشر شده است.

نمایی از جلد کتاب :

این هم یک سری عکس هایی از کتابفروشیِ شکسپیر وشرکا در پاریس :

۱۶:۴۶

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan