زمانی میاد که دلتنگِ این روز ها شوم؟

قیافه ى درهمى به خود گرفته بودم.
مینشیند رو به رویم و مى پرسد باز چه شده است. همچون بمبى که در انتظار حرکت کوچکی براى منفجر شدن است، شروع میکنم "دیگه خسته شدم. مى دونى؟ امسال دیگه بحث فقط درس خوندن نیست. از این رقابت وحشتناک بین بچه ها، از نصیحت هاى هر روزه ى استادا و معلما، از اینکه میدونم تلاشم خیلى کمتر از توانایى هامه، از اینکه آینده اى براى خودم نمیبینم تو این راه، از اینکه امسال نمیتونم توى خیابون با آرامشِ فکر قدم بزنم و آدمایى رو ببینم که در همهمه روزاى دمِ عیدن و به جاش مجبورم خودمو تو یه اتاق یا خوابگاه حبس کنم و زل بزنم به کتاباى درسى،اونم روزى بیشتر از ده ساعت، متنفرم. من از این سال متنفرم. از کتاباى درسى متنفرم، از مدرسه متنفرم. "
تمام این مدت فقط نگاهم کرده بود. گویا میخواست بگذارد آنقدر غر بزنم که خالى شوم. وقتى دید حرفایم -در واقع غر هایم- تمام شده، میگوید " چرا سعى نمى کنى به جاى گفتنِ این حرف ها، از امسالت لذت ببرى؟ تویى که همیشه میگفتى اتفاق هایى که فقط یک بار تو زندگى میفتن رو باید با جون و دل لمس کرد و تا ابد تو ذهن نگه داشت؟ "
" من منظورم اتفاقاى خوبه. هیچ میدونى اون وقتایى که روانشناسى و اقتصاد و ریاضى دستم گرفتم و جملات مزخرفشون رو میخونم، مى تونستم چه کارهایی بکنم ؟ مى تونستم "جزء از کل" رو که واسه تولد کادو گرفتم و خیلى وقته تو کتابخونه مه بردارم و بخونم. مى تونستم برم مسافرت. مى تونستم هزار تا کارى رو انجام بدم که دوستشون دارم. "
" مى دونى اون روز تو تلگرام یه چیزى خوندم که جالب بود برام. نوشته بود اغلب زن ها وقتى اسفند ماه و زمان خونه تکونى میرسه کلى آه و ناله مى کنن. ولى وقتى عید میرسه، وقتیه که کارى ندارن و مى تونن حسابى به خودشون و کارایى که دوست دارن برسن، دمغ میشن. مى دونى به خاطر چیه؟ بزار خودم میگم. براى اینه که فرایندِ خونه تکونى با اینکه سخته، اما همین زحمتشه که باارزش و قشنگش میکنه. کسى که خونه تکونى مى کنه مى دونه که تا ابد قرار نیست اینجورى باشه، بعد از چند هفته یا یک ماه تموم میشه و نتایج زحماتش رو میبینه، یه خونه تمیز و مرتب که آدم کیف میکنه از بودن در اونجا. من به عنوان یه زنى که خودشم خیلى وقتا از این کارا نق میزنه، مى تونم بگم یه جاهایى واقعا دلم به اون دوره ى خونه تکونى و شلوغ پلوغى ش تنگ میشه، هر چند که مشکل باشه و برام یه مدتى دست درد بیاره و از تفریحاتم مثل باشگاه رفتن و کتاب خوندن و فیلم دیدن محرومم کنه یا کمترش کنه. میفهمی که چی میگم...؟"

۱۵:۴۰

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan