بریده هایـی از کتـاب

این صفحه قرار است آرشیوی از بریده های زیبای کتاب ها باشد!

"خانم آلن آهى کشید و گفت :"همه ى ما همینطوریم، آنه! ولى لوئل مى گوید جرم نابخشودنى، داشتنِ اهداف پست است نه شکست خوردن. ما باید اهداف بلندى داشته باشیم و براى رسیدن به آن ها تلاش کنیم، حتى اگر کاملا موفق نشویم. چرا که زندگى بدونِ آن ها خجالت آور و تأسف بار مى شود و با آن ها اوج مى گیرد و ارزش پیدا مى کند." "
آنه شرلى در اونلى / ل.م.مونتگمرى / نشر قدیانى / صفحه 194

 

"گستردگى یا محدودیت مسیر ما بستگى به کیفیتى دارد که به آن مى دهیم نه به جایى که از آن خارج مى شویم. اینجا...یا هر جاى دیگر...زندگى همواره غنى و پر بار است، فقط باید یاد بگیریم که چطور دریچه ى قلبمان را به روى این همه نعمت و ثروت باز کنیم."
آنه شرلى در اونلى / ل.م.مونتگمرى / نشر قدیانى / صفحه  196

 

"یک بار آنه به ماریلا گفته بود :" به نظر من بهترین و شیرین ترین روز، روزى نیست که همه ى اتفاق هایش باشکوه، شگفت انگیز یا هیجان آور باشند، بلکه روزى پر از شادى هاى کوچک و ساده است، که یکى پس از دیگرى مثل دانه هاى مروارید از گردنبند پایین مى ریزند."

آنه شرلى در اونلى / ل.م.مونتگمرى / نشر قدیانى / صفحه 238

 

"هیچکس براى خیال بافى کردن، پیر نیست. خیالات هم هرگز پیر نمى شوند."
آنه شرلى در ویندى پاپلرز / ل.م.مونتگمرى / نشر قدیانى / صفحه 162

 

"آنه آهسته گفت :" مه آبى رنگِ بالاى آن دره ى کوچک را مى بینى؟ فکر مى کنم سرزمینى که در آن آرزو ها برآورده مى شوند، داخل همان مه باشد."
گیلبرت پرسید :" آنه! تو آرزویى دارى که برآورده نشده باشد؟"
آنه آهسته پاسخ داد:" البته که دارم. همه دارند. چه بهتر که آدم همیشه آرزوى برآورده نشده اى داشته باشد؛ چون زندگى بدونِ آرزو با مرگ فرقى ندارد. " "
آنه شرلى در جزیره / ل.م.مونتگمرى / نشر قدیانى / صفحه 402

 

"هیچ وقت نباید فکر کنیم کارمان با زندگى تمام است، چون درست زمانى که احساس مى کنیم به خطوطِ آخر قصه مان رسیده ایم، دست سرنوشت، کتاب عمرمان را ورق مى زند و فصلى تازه پیش رویمان مى گشاید."
آنه شرلى در دره ى رنگین کمان / ل.م. مونتگمرى / نشر قدیانى / صفحه 162

 

"عنکبوت"
"تو سرم عنکبوتى لانه کرده
که تار هاى عجیب و غریبى مى بافه
تارهایى از ابریشم و رشته هایى از نقره
که همه جور پرنده اى را به دام مى اندازه
مثل خرده هاى لبخند، ذره هاى اندیشه
مثل ردِّ اشک هاى خشکیده
و گردِ لطیف رویاها
که مى چسبند و مى مانند
سال ها و سال ها و سال ها..."
با همه چى / شل سیلور استاین / نشر افق / صفحه 200

 

"چهره ى زیر پوستى"
" زیر پوست صورتم چهره ى دیگرى وجود دارد
که کسى آن را نمى بیند
این چهره کمى کمتر لبخند مى زند
کمى کمتر مطمئن است
اما سرجمع، این چهره هر چه که هست
خیلى بیشتر شبیه خودم است "
با همه چى / شل سیلور استاین / نشر افق / صفحه 136

 

"زندگى نامه"
" اول به دنیا آمد
بعد بهش گفتند
این کار را بکن، آن کار را نکن.
بعد رفت شنا یاد گرفت
بعد عروسى کرد
و پس از آن
غزل خداحافظى را خواند
و زندگى نامه اش رسید به پایان. "
با همه چى / شل سیلور استاین / نشر افق / صفحه 130

 

"مرغ ماهى خوار"
" گرفتن یه ماهى گنده
براى مرغ ماهى خوار
سخت نیست، خیلى هم آسونه
اما اگه بگى
یه مورچه ى ناقابل رو بگیر
مثل چى توى گل مى مونه "
با همه چى / شل سیلور استاین / نشر افق / صفحه 102

 

"آقا ساعتچى"
" آقا ساعتچى از بچه پرسید "چقدر مى دى به خاطر یه روز بیش تر؟"
جواب این بود "هیچى. حتى یه پول سیاه
چون روزام زیاده،اندازه ى لبخند هاى دنیا."
بچه بزرگتر شد، آقا ساعتچى پرسید " چقدر میدى به خاطر یه روز بیش تر؟ "
"یه دلار، حتى از اونم کم تر
آخه یه عالمه روز پیش رو دارم، شایدم بیش تر."
وقت مردنش که رسید
آقا ساعتچى ازش پرسید "چقدر مى دى به خاطر یه روز بیش تر؟ "
حالا جواب این بود " هر چى تو دریاها مروارید غلتانه
هر چى تو آسمون ها ستاره ى درخشانه. "
با همه چى / شل سیلور استاین / نشر افق / صفحه 98

 

"خط خطى هاى روى دیوار"
" اون خط خطى هارو مى بینى روى دیوار ؟
اون نشون میده قدم چقدر کوتاه بوده قدیما.
همین جور رفته و رفته تا رسیده اون بالا
مامان میگه من اون روز و روزگار
وقتى صاف مى ایستاده ام سینه ى دیوار
بابام قلم به دست
رو سرم خط کش مى ذاشته
هى علامت مى زده، روز و ماه و سال رو مى نوشته
مامان مى گه
هر چى رو دیواره از خط و نشون
تاریخچه ى رشد منه همشون
ولى آخه چرا مامان گریه مى کنه زار زار
وقت هایى که چشمش مى افته به دیوار ؟ "
با همه چى / شل سیلور استاین / نشر افق / صفحه 31

 

"نقاب ها"
" دختره پوستش آبى بود
پسره هم
دختره رازش را قایم کرد
پسره هم
آن ها یک عمر دنبال آبى گشتند و گشتند
تا اتفاقا روزى از کنار هم گذشتند
اما هیچ کدام شان نفهمید
آن که از کنارش گذشته
همان بوده
که عمرى دنبالش مى گشته. "
با همه چى / شل سیلور استاین / نشر افق / صفحه 26

 

"پایان خوش؟"
" پایان خوشى در کار نیست
پایان ها همه غمناک اند و ناخوش
پس من یک میانه ى خوش مى خواهم
با آغازى خیلى خیلى خوش. "
با همه چى / شل سیلور استاین / نشر افق / صفحه 27

 

"خوابش نمی برد. بلند شد. خیاری از میوه خوری روی میز برداشت. خواست پوست بکند و بخورد. خوب نمی دید. عینکش را زد، کارد را برداشت ، سر و ته خیار را نگاه کرد. گل ریز و پژمرده ای به سر خیار چسبیده بود. به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هر وقت می خواست خیار بخورد، آن را می دید و لبخند می زد. " زندگی به خیار می ماند،ته اش تلخ است "
دوستش گفته بود : از قضا سرش تلخ است. مردم اشتباه می کنند. سر و ته خیار را اشتباه می گیرند. سر خیار آنجایی است که زندگی خیار آغاز می شود. یعنی از میان گلی که به ساقه و شاخه چسبیده به دنیا می آید و لبخند نمی زند. رشد می کند و پیش می رود تا جایی که دیگر قدرت قد کشیدن ندارد. می ایستد و دیگر هیچ، یعنی تمام. پایان زندگی خیار. "
ته خیار / هوشنگ مرادی کرمانی / نشر معین / صفحه 9

 

" بگذار قصه اى برایت بگویم، گوش کن:
یک روز مرد نابینایى کباب خرید. رفت توى مزرعه اى، نشست کنار جوى آبى، بنا کرد به کباب خوردن. بوى پونه، زمزمه ى جویبار، آواز پرندگان، نسیم نرم و خوش، کباب داغ و نان نرم و گرم، کیف داشت. مرد تکه اى از نان مى کند و لقمه اى کباب مى گذاشت لاى نان، تا مى کرد و مى گذاشت تو دهان، مى جوید و قورت مى داد. یک بار که لقمه اى درست کرد و خواست به دهان بگذارد، لقمه جنبید و قورقور صدا کرد. مرد نابینا گفت :" قورقورت را نمى شنوم. دارم کباب مى خورم. همین" لقمه ى جنبان را گذاشت توى دهانش و بنا کرد به جویدن. لقمه زیر دندان هاى مرد تسلیم شد و مرد به هیچ چیز جز کباب و نان تازه فکر نکرد. زندگى یعنى این."
استاد شربت سکنجبین اش را تا ته خورد. حالش جا آمد. بلند شد. رفت سر قلم و دواتش. روى صفحه ى بزرگ کاغذى درشت و زیبا نوشت:
زندگى قورباغه ى زنده اى است که نابینایى آن را با اشتها مى خورد. "
ته خیار / هوشنگ مرادى کرمانى / نشر معین / صفحه 16

 

" آلیس گفت : لطف مى کنى بگویى کدام طرفى بروم ؟
گربه گفت : کاملا بستگى دارد به اینکه کجا بخواهى بروى.
آلیس گفت : کجایش خیلى مهم نیست.
گربه گفت : پس کدام طرفش هم مهم نیست.
آلیس توضیح داد : فقط اینکه به یک جایى برسم.
گربه گفت : از هر طرف که بروى حتما به یک جایى مى رسى. "
آلیس در سرزمین عجایب / لوئیس کارول / نشر مرکز / صفحه 79

 

"خوب است که آدم را دوست داشته باشند، حتا اگر دوام نداشته باشد.
خوب است که آدم بداند روزى روزگارى من بودم و او.
بعد مى رود و من طاقت جدا شدن از او را ندارم و به این فکر مى کنم که نباید تمام شود. حقیقت ندارد که ما دوباره پیش هم نخواهیم بود؛ آن هم وقتى عشقمان این قدر واقعى ست. داستان قرار است پایان خوش داشته باشد.
ولى نه.
دارد از پیشم مى رود.
صد البته که مدت ها پیش مرده.
داستان مدت ها پیش تمام شده. "
ما دروغگو بودیم / امیلى لاکهارت / نشر هیرمند / صفحه 334

 

" پدرم آخرین چمدان را روى صندلىِ عقبِ مرسدس گذاشت و استارت زد. بعد یک تپانچه درآورد و توى سینه ام شلیک کرد. من در باغچه ایستاده بودم و افتادم. سوراخِ گلوله بازِ باز شد و قلبم از قفسه ى سینه درآمد و وسط گل ها افتاد. خون شتک زد از زخم بازم،
بعد از چشم هایم،
از گوش هایم،
دهنم.
مزه ى نمک و ناکامى مى داد. "
ما دروغگو بودیم / امیلى لاکهارت / نشر هیرمند / صفحه 14 و 15

 

" جسى : خوشبختى تو انجام یه کاره، درسته ؟ نه تو به دست آوردن آنچه مى خواین. "

پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 98

 

" سلین : مى دونى تو زمینه اى که من کار مى کنم، آدمایى رو میبینم که با ایده هاى بزرگى جلو مى آن، دلشون مى خواد رهبر هاى جدیدى بشن تا دنیا رو بهتر کنن. اونا فقط از هدف کار لذت مى برن، نه خودِ پروسه ى کار.
جسى : درسته.
سلین : ولى واقعیت اینه که اگه مى خوایین اوضاع رو بهتر کنین، باید تو همین کار هاى روزمره نتیجه ش مشخص باشه، و به خاطر همینه که باید از بودن تو دل کار لذت ببرى. مثلا من براى یه سازمانى کار مى کردم که کارش این بود ببینه چطور مداد به دست شاگرد مدرسه هاى روستاهاى مکزیک مى رسه. اونجا اصلا صحبت این نبود که با ایده هاى انقلابى کسى دنیا رو بهتر کرد. فقط به مدادا فکر مى کردن. من آدمایى رو دیدم که واقعا کار مى کردن و نکته ى ناراحت کننده اینه که اونا بیشتر از بقیه کار مى کنن و مى تونن دنیا رو بهتر کنن ولى هیچ علاقه اى ندارن که تبدیل به یه رهبر و الگو بشن. به نظر میاد اصلا از کارشون پاداش نمى خوان، اونا اصلا براشون مهم نیست که اسمشون تو مطبوعات و اخبار باشه، اونا فقط از پروسه ى کمک کردن به دیگران لذت مى برن، اونا سعى مى کنن تو خود لحظه قرار بگیرن. "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 119 و 120

 

" سلین : خاطرات چیز خوبیه اگر بابتش نخواى درگیر گذشته بشى. "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 127

 

" سلین : آدما تو یه رابطه قرار مى گیرن، بعدش از هم جدا میشن و همه چیزو فراموش مى کنن. طورى از کنار هم مى گذرن انگار دارن مارک مواد خوراکى شونو عوض میکنن. احساس مى کنم هیچ وقت نمى تونم آدم هایى که باهاشون بودم رو فراموش کنم، چون هر آدمى ویژگى هاى خاص خودشو داره و هیچ وقت نمى تونى آدمى رو با آدم دیگه اى عوض کنى. "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 140

 

" سلین : مى دونى من یه مدت براى یه مردى که از خودم بزرگتر بود کار مى کردم، یه بار بهم گفت تمام عمرش رو به کارش فکر کرده، حالا که پنجاه و دو سالش شده، یه دفعه یادش افتاده که براى خودش هیچ کارى نکرده، یادش افتاده این زندگیش براى هیچکس و هیچ چیزى نبوده. این حرفا رو با گریه بهم مى زد. (درنگ) باور دارم که اگه خدایى وجود داره، توى هیچ کدوم از ما نیست-نه من،نه تو- بلکه تو فاصله ى بینمونه. اگه توى این دنیا جادویى وجود داشته باشه، باید همون تلاشى باشه که براى درک همدیگه مى کنیم، توى تقسیمى چیزى براى همدیگه باشه، حتى اگه رسیدن به این چیزا غیر ممکن باشه. ولى براى کى مهمه - جواب تو همون سعى کردنه. "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 83
 

" سلین : یه نویسنده ى معروف بود-اسمشو یادم نیست- مى گفت یه رابطه ى ایده آل دو سال اوله، تو اون دو سال مى شه آدم رابطه شو از سر بگیره، به خوشى جدا بشه، با طرف حسابى دوستى کنه و از اینطور چیزا. مثل این میمونه که اگه آدم بدونه رابطه ش سرِ دو سال تموم میشه دیگه نه دعوا میکنه ، نه وقت رو تلف میکنه. مى تونه بینشون عشق و محبت بیشترى هم پیش بیاد. مثل این مى مونه که اگه بدونى آدمایى رو که میشناسى قراره تا نیمه شب بیشتر زنده نباشن، اون موقع با ترحم و مهربونى بیشترى باهاشون برخورد میکنى. مى دونى هر کسى میمیره، ولى از اونجایى که کسى نمیدونه کى قراره بمیره، همه به همدیگه بدى میکنن. "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 78
 

" جسى : زنا مى گن نمیخوان مدام ازشون محافظت کنى و یه جا نگهشون دارى اما وقتى این کارو نکنى بهت میگن ترسو و بزدل ! "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 69
 

" سلین : من احساس مى کنم فمینیست ساخته ى مرداست فقط براى اینکه بتونن بیشتر خودشونو توجیه کنند. اونا به زنا میگن ذهن خودشونو آزاد کنن، بدن خودشونو آزاد کنن، با مردا بگردن، این طورى آزاد و شاد هستن و مردا تا وقتى مى تونن هر کارى بخوان انجام میدن... "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 68
 

" گل فروش: شما هر دو تاتون ستاره هستید، اینو فراموش نکنید وقتى ستاره ها میلیارد ها سال پیش منفجر شدند، تمام چیز هاى این جهان رو تشکیل دادند. ماه، درخت ها_ هر چیزى که ما مى شناسیم و مى بینیم بخشى از خاکستر ستاره هاست. پس فراموش نکنید شما هم جزئى از اون هستید. "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 45
 

" سلین : چرا همه فکر میکنن کش مکش بده؟ چیزاى خوب از تو دل کش مکش بیرون مى آد.
جسى : آره فکر کنم. فکر میکنم اگه بتونم بپذیرم زندگى باید سخت باشه و انتظارمون هم همین سختى باشه، اون وقت دیگه سرش عصبانى نمى شیم. وقتى اتفاق خوبى مى افته خوشحال مى شیم. "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 56
 

" سلین : امریکایى ها همیشه فکر میکنن اروپا جاى عالى ایه. ولى این همه زیبایى و تاریخ میتونه آدمو خورد کنه. فردیت آدمو به صفر میرسونه. مدام بهت میگه که یه نقطه ى کوچیک تو تاریخ هستى، اما تو امریکا احساس مى کنى دارى تاریخو میسازى. به خاطرهمینه که از لس آنجلس خوشم میاد، به خاطر اینکه...
جسى : به خاطر اینکه زشته ؟
سلین : نه، مى خواستم بگم "طبیعیه". مثل این مى مونه که دارى به یه بوم سفید نگاه مى کنى. فکر مى کنم مردم به خاطر این ماه عسلشون رو مى ندازن ونیز که تو دو هفته ى اول ازدواجشون اون قدر حواسشون به محیط اطراف باشه که با هم دعواشون نشه. به خاطرهمینه مردم اسمشو گذاشتن یه جاى رمانتیک _ جایى که زیبایى جلوى خشم اولیه رو مى گیره. یه جاى خیلى خوب براى ماه عسل مى تونه جایى وسط نیوجرسى باشه. "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 34

 

" جسى : این طورى فرض کن. به ده بیست سال بعد فکر کن. اون وقتى که دیگه ازدواجت گرماى سابقشو نداره. مدام شوهرتو سرزنش میکنى. یاد آدمایى مى افتى که دیدى شون و تمام اونایى که هیچ وقت سعى نکردى ببینى شون و به این فکر میکنى که اگه یکى از اونارو انتخاب میکردى، ممکن بود همه چیز یه طور دیگه باشه. خب، من یکى از اونام. مى تونى پیش خودت فرض کنى که تو زمان سفر کردى و دارى میبینى چى رو از دست دادى. ببین، این واقعا یه لطف بزرگ در حق خودت و شوهر آینده اته. یه فرصته تا متوجه بشى واقعا چیزى رو از دست ندادى. فرصت دارى تا ببینى منم مثل شوهرت کسل کننده و بى انگیزه هستم، تازه بدتر از اونم. "
پیش از طلوع و پیش از غروب (دو فیلمنامه ی همراه ) / ریچارد لینکلیتر / نشر افراز / صفحه 28

 

" خداحافظ کمیل. به صومعه ات بازگرد؛ و زمانى که آن ها داستان هاى وحشتناک را برایت تعریف کردند و ذهنت را مسموم کردند، این گونه جوابشان را بده: تمام مرد ها دروغگو هستند؛ هوس باز، وراج،فریب کار، ریاکار، مغرور یا بزدل. آدم هاى پست فطرتِ شهرت باز و حقیر؛ تمام زنان خائن، بى ارزش، دروغگو، بى ملاحظه و منحرف هستند؛ و تمام دنیا مثل یک فاضلاب بزرگ است که هر چقدر دست و پا بزنى باز هم از روى تپه هاى کثیفش لیز میخورى و به جاى اولت باز مى گردى. اما در دنیا چیزى برجسته و مقدس وجود دارد، آن هم یکى شدن دو موجود ناقص و بسیار بد است...
ما همیشه با عشق فریب مى خوریم، زخمى مى شویم و گاهى غم بر وجودمان چیره مى شود، اما باز هم عشق مى ورزیم؛ و زمانى که با مرگ دست و پنجه نرم مى کنیم، به گذشته نگاه مى کنیم و به خودمان مى گوییم:
من بارها زجر کشیدم؛ گاهى اشتباه کردم، اما همیشه عشق ورزیدم.
من زندگى کردم و بنده ى غرور و ملامت نبودم. "
بیلى / آنا گاوالدا / نشر شمشاد / صفحه 64

 

" نگفتم؟ ببین اسکار، ما دو نوع درد داریم که از جنس کاملا متفاوتند : درد جسمى و درد روحى؛ درد جسمى را مى شود تحمل و برطرف کرد؛ اما درد روحى، دردى ست که خودِ انسان ها آن را براى خود برمى گزینند. "
اسکار و بانوى صورتى پوش / اریک امانوئل اشمیت / نشر صداى معاصر / صفحه 63

 

" خداى خوب،
من امروز صد ساله شدم؛ درست هم سن مادربزرگ صورتى. با اینکه خیلى مى خوابم؛ اما سرِ حال هستم. به پدر و مادرم گفتم :" زندگى هدیه اى است مضحک که در آغازش به آن غره مى شوى و دست بالا میگیریش، آنقدر که خیال میکنى این زندگى تا ابد ادامه خواهد داشت؛ اما رفته رفته به بى ارزش بودن آن پى میبرى، غم انگیزش میدانى و بسیار کوتاه. ترجیح میدهى دورَش بیندازى و در پایان راه به این نتیجه میرسى که اصولا هدیه اى در کار نبوده و این زندگى به تو قرض داده شده؛ یک وام. در اینجاست که حق خود میدانى که مالک آن شوى و این منم، منِ صد ساله که این ها را مى گوید و به اقتضاى سنش، خوب میداند که چه مى گوید. هر چه پیرتر میشوى، باید به همان اندازه هم قدرت درک، درایت و زیرکیت بالا برود تا بتوانى قدر زندگى را بدانى؛ باید نکته بین شوى و هنرمند تا بتوانى از سنین پیریت هنرمندانه لذت ببرى؛ وگرنه هر نادانى در این کره ى خاکى به راحتى مى تواند در سن ده تا بیست سالگى از زندگى لذت ببرد. اما نهایت هنر در آن است که بتوانى در سن صد سالگى که دیگر توان حرکت و فعالیت چندانى ندارى، با به کار گرفتن عقل و خرد از زندگى لذت ببرى. "
اسکار و بانوى صورتى پوش / اریک امانوئل اشمیت / نشر صداى معاصر / صفحه ى 96 و 97

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.
Designed By Erfan Powered by Bayan