بیستِ اسفند ماه

بیست اسفندِ سالِ قبل، جلوى چشمانم است. انگار همین دیروز بود. یک سال از صبح پنجشنبه اى که قرار بود براى خرید عید به بازار برویم که صداى غم آلودِ پدر از پشت گوشى تلفن قلبمان را به لرزه درآورد. لباس هاى سیاه مان را از کمد بیرون آوردیم و بر تن کردیم.
به همین سادگى تنهایمان گذاشته بود؛ شبى از شب هاى زمستان، خوابیده بود و صبح دیگر بیدار نشده بود.
تحویلِ سال هاى قبل، " او " بود و بقیه گاهى نصفه و نیمه بودند و گاه هرگز نبودند. اما عیدِ آن سال، همه بودند و " او " دیگر نبود.
یک سال از نبودنش گذشت و من از اول فروردینِ ٩٥ سر خاکش نرفته ام. نرفته ام چون باور ندارم که دیگر نیست. سال قبل به هرکس مى گفتم باور ندارم، مى گفتند طبیعى ست، الان داغى، کمى که بگذرد باور مى کنى. اما یک سال گذشت و من هنوز باور نکرده ام. حتى همین الانش منتظرم زنگ بزند خانه مان و بگوید دلش برایم تنگ شده و زود بروم خانه اش...

#مادر_بزرگ

۱۱:۰۱

زمانی میاد که دلتنگِ این روز ها شوم؟

قیافه ى درهمى به خود گرفته بودم.
مینشیند رو به رویم و مى پرسد باز چه شده است. همچون بمبى که در انتظار حرکت کوچکی براى منفجر شدن است، شروع میکنم "دیگه خسته شدم. مى دونى؟ امسال دیگه بحث فقط درس خوندن نیست. از این رقابت وحشتناک بین بچه ها، از نصیحت هاى هر روزه ى استادا و معلما، از اینکه میدونم تلاشم خیلى کمتر از توانایى هامه، از اینکه آینده اى براى خودم نمیبینم تو این راه، از اینکه امسال نمیتونم توى خیابون با آرامشِ فکر قدم بزنم و آدمایى رو ببینم که در همهمه روزاى دمِ عیدن و به جاش مجبورم خودمو تو یه اتاق یا خوابگاه حبس کنم و زل بزنم به کتاباى درسى،اونم روزى بیشتر از ده ساعت، متنفرم. من از این سال متنفرم. از کتاباى درسى متنفرم، از مدرسه متنفرم. "
تمام این مدت فقط نگاهم کرده بود. گویا میخواست بگذارد آنقدر غر بزنم که خالى شوم. وقتى دید حرفایم -در واقع غر هایم- تمام شده، میگوید " چرا سعى نمى کنى به جاى گفتنِ این حرف ها، از امسالت لذت ببرى؟ تویى که همیشه میگفتى اتفاق هایى که فقط یک بار تو زندگى میفتن رو باید با جون و دل لمس کرد و تا ابد تو ذهن نگه داشت؟ "
" من منظورم اتفاقاى خوبه. هیچ میدونى اون وقتایى که روانشناسى و اقتصاد و ریاضى دستم گرفتم و جملات مزخرفشون رو میخونم، مى تونستم چه کارهایی بکنم ؟ مى تونستم "جزء از کل" رو که واسه تولد کادو گرفتم و خیلى وقته تو کتابخونه مه بردارم و بخونم. مى تونستم برم مسافرت. مى تونستم هزار تا کارى رو انجام بدم که دوستشون دارم. "
" مى دونى اون روز تو تلگرام یه چیزى خوندم که جالب بود برام. نوشته بود اغلب زن ها وقتى اسفند ماه و زمان خونه تکونى میرسه کلى آه و ناله مى کنن. ولى وقتى عید میرسه، وقتیه که کارى ندارن و مى تونن حسابى به خودشون و کارایى که دوست دارن برسن، دمغ میشن. مى دونى به خاطر چیه؟ بزار خودم میگم. براى اینه که فرایندِ خونه تکونى با اینکه سخته، اما همین زحمتشه که باارزش و قشنگش میکنه. کسى که خونه تکونى مى کنه مى دونه که تا ابد قرار نیست اینجورى باشه، بعد از چند هفته یا یک ماه تموم میشه و نتایج زحماتش رو میبینه، یه خونه تمیز و مرتب که آدم کیف میکنه از بودن در اونجا. من به عنوان یه زنى که خودشم خیلى وقتا از این کارا نق میزنه، مى تونم بگم یه جاهایى واقعا دلم به اون دوره ى خونه تکونى و شلوغ پلوغى ش تنگ میشه، هر چند که مشکل باشه و برام یه مدتى دست درد بیاره و از تفریحاتم مثل باشگاه رفتن و کتاب خوندن و فیلم دیدن محرومم کنه یا کمترش کنه. میفهمی که چی میگم...؟"

۱۵:۴۰

اولین عید بی تو...

مادربزرگ پنجشنبه ی یه صبحِ سرد زمستونی رفت.آروم و بی صدا.مثل چند سالِ پیش که بعدازظهر، وقتی من و مامان خواب بودیم از خونمون میرفت. آخرین بار که دیدمش، منو نشناخت.منی که همیشه برایش بهترین نوه بودم.اینو آروم تو گوشم میگفت که مبادا بقیه ی نوه ها بشنون و ناراحت بشن.وقتی که صداش کردم و بهش سلام دادم،نگاهش گنگ بود.انگار که دنبالِ قیافه ای شبیه من تو ذهنش میگشت ولی پیدا نمیکرد.اون موقع یه چیزی درونم شکست و اومد توی گلوم گیر کرد.اونقدر موند سرجاش که صبحِ پنجشنبه رسید و یهو پرید بیرون اما از چشمام.گوله های اشکی که بدون اختیار میومد پایین.از زمانی که ساعت 7  ِصبحی که قرار بود برم برای خرید عید که با زنگ تلفن بیدار شدم و از پشت گوشی صدای عجیبی از بابا رو شنیدم،صدای مردی که شکسته بود؛ همون موقع چشمام پر از اشک شد.

هیچ وقت نرفتم که پتو رو بزنم کنار و ببینمش.نمیخواستم آخرین تصویرم ازش یه صورت زرد رنگِ سرد باشه.میخواستم برای همیشه اونو با لبخند هاش و دستای گرمش یادم بمونه که همینطورم شد.

مطمئنم دلم براش تنگ میشه؛شاید بیشتر از خیلیا،چون همیشه بهش فکر میکنم. اما خوشحالم که بالاخره از این همه درد راحت شد.درسته که دیگه نیست که پشت تلفن باهاش حرف بزنم و بگه دلش برام تنگ شده ولی دیگه هم نمیگه که  دست درد و پا درد امانش رو بریده.

 • مادرجونم، برات عیدی گلِ میخکِ صورتی آوردم که خونه ات رو خوشگل کنه.عیدت مبارک :*

۱۴:۱۸

فـرشته ی بـی بال

مادر بیشتر از همه میداند که چه موقعی میزند به کله ام.چه موقعی عصبی ام،کلافه ام و دستُ دلم به هیچ کاری نمی رود.می داند که آن زمان نه موزیک های سینـا سرحالم مى آورد نه صدای علی زندوکیلی و نه حتی مرجان فرساد.میداند که کل نمایشنامه های اشمیت را هم جلویم بگذارد دست بهشان نمیزنم.عکس های جذابِ اینستاگرام جذبم نمیکند.نه پیراشکی های سرمیدان مرا به شوق میاورد نه نوتلا. تبدیل میشوم به دخترکِ غرغرویی که از زمین و زمان شاکی است و قطعا در همان لحظه جایی از بدنش هم درد میکند ! به عنوان مثال قوزک پای راستش ! اما مادر میداند دردم از قوزکِ پایـم نیست. میداند دل دخترکش پُر است.حرف هایش روی هم تلنبار شده اما گوش شنوایی را پیدا نمیکند.میداند که کم مانده است بترکد از غصه...

امروز از آن روز ها بود که نه کتاب خواندم ، نه فیلم دیدم ، نه اینستاگردی کردم ، نه دلم هوس خوراکی های جذاب کرد.امروز حالم را به دستِ مادر سپردم. مثل بچگی از سروکولش بالا رفتم. با هم جدول حل کردیم. او خیاطی میکرد و گذاشت تا دلم میخواهد حرف بزنم. آنقدر غرغر کنم که خالی شوم. و الان سبکم. سبک و خوشحال. در حدی که میتوانم غروبِ این جمعه را به خوبی بگذرانم...خوبِ خوبِ خوب...

+ میدانم که این پست های آخرم غم و غصه و ناراحتی هایش بیشتر است ولی باید بنویسم که خالی شوم و بتوانم دوباره پُر انرژی باشم و شاد...

۰۲:۰۹

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan