من یک اسلیترینی هستم!

و اما آخرین پست امشب. خب یکم دیرتر از بقیه رفتم سراغش ولی رفتم به هر حال :) هری پاتر رو میگم. در عرض یک ماه کل کتاب ها و کل فیلم هاش رو دیدم. میزان حسِ فوق العاده ای که به من داد رو نمیتونم بگم. و به ضرس قاطع هر کس این کتاب ها رو نخونه اشتباه بزرگی کرده !!!

بهترین شخصیت فیلم و کتاب در نظر من پروفسور اسنیپ بود. برعکس خیلی ها از همون ابتدا ازش بدم نیومد (شاید به این دلیل که همیشه جذب شخصیت های جدی و تقریبا منفی داستان ها میشم) و اواخر داستان که فکر میکنم همه عاشقش شده باشند ، من دیوونه ی این آدم شدم ، سوروس اسنیپ...

به پیشنهاد دوستانم به سایت پاترمور سر زدم و گروهبندی شدم :)) برخلاف تصور خودم و دوستام افتادم در :

بعله :)) من یک اسلیترینی هستم ! هم گروه با لرد ولدرمورت و پروفسور اسنیپ !

که البته واقعا هم خوشحال شدم که با اسنیپ عزیز هم گروه هستم. سیما و مطهره گریفندوری هستند و مهرانه هافلپاف (البته مهرانه بار دوم هم آزمونش رو داد و افتاد گریفندور ولی من همون بار اول رو حساب میکنم :دی )

نیازمند به یک ریونکلاوی هستیم که کامل شیم ^_^

+ بکسی بین اطرافیانم هست که گویا شاکیه آدم هایی مثل من طرفدار هری پاتر باشن! آدمی مثل من که آرومه ! و هرازگاهی پیام میده و مسخره میکنه و هر چی دلش میخواد میگه (نمونه ی یک مردم آزار واقعی!) چون به نظرش حضور من در جامعه ی پاترهد ها یک ننگ به حساب میاد! چرا مردم اینقدر قضاوت های الکی میکنند در مورد آدم ؟ چرا به خودشون همچین اجازه ای میدن ؟

 

۲۳:۴۸

ستاره ی من

نمیدونم چى شد که به یادش افتادم. شاید از اون موقعى بود که امیرحسین گفت فاطمه یادته یه عروسک داشتى که ستاره بود و همیشه میگفتى اون ستاره ى منه؟
پرت شدم به گذشته ها. بچه که بودم همه ى دوستام دیوونه ى کارتون هایى مثل شرک و ماداگاسکار و عصر یخبندان و داستان اسباب بازى ها و... بودند. من برعکس همه ى اون ها بودم. نه شرک رو دوست داشتم و نه عصر یخبندان. بعضى وقت ها اگر تماشاخانه ى شبکه ى پنج ماگاسکار یا داستان اسباب بازى ها رو پخش میکرد میدیدم. اونم فقط بعضى وقت ها.
کارتونِ مورد علاقه ام کارتون پرنسسى هم نبود. من لارا رو دوست داشتم. کارتونِ آلمانىِ -بعد ها به لطف اینترنت فهمیدم که آلمانى بوده- "ستاره ى لارا" رو دوست داشتم.

لاراى قصه ى ما دخترى بود که از اینکه خونشون رو عوض کرده بودند و از دوستاش جدا شده بود ناراحت بود. لارا عاشق آسمون و ستاره ها بود. یه جعبه داشت که سفینه ش بود و شبا با اون تو فضا پرواز میکرد.
یکى از شب ها که دلتنگ خونه ى قبلى شون بود، میبینه چیزى از آسمون میفته زمین. دنبالش میکنه و میبینه یه ستاره ى کوچولوعه که یه پاش جدا شده.
و بعد از اون ماجراهایى با ستاره ش اتفاق میفته.
مامانِ لارا نوازنده ى ویلن سل بود. بعد از اون کارتون بود که من عاشقِ ویلن شدم. یادمه اون زمان از تو کارتون یاد گرفته بودم که چوب ویلن "آرشه" نام داره. و فکر میکردم من چقدر بلدم که میدونم اسمش چیه.
لارا و ستاره ش دنیاى من بودند. هر وقت خونمون جعبه اى پیدا میشد، چند روز میرفتم داخلش میشستم و غذا میخوردم و زندگى میکردم و فکر میکردم سفینه ى منه.
حتى همون زمان ها بود که مصمم شدم برم فضانورد بشم.
الان که از اطرافیانم میپرسم تقریبا هیچکس این کارتون رو ندیده. خوشحالم که چقدر خوش شانس بودم که لارا رو دیدم. با فکر هاش و رویاهاش زندگى کردم...
آخ که چقدر دلتنگِ فکر و خیال هاى شیرین کودکیم هستم...

+ Opening Title

+ Stay

دو تا از موزیک هاى کارتون ستاره ى لارا رو که گذاشتم گوش کنید حتما. ساخته ى هانس زیمرِ نابغه س.
این آهنگ ها خیلى حالمو خوب میکنن...

+ اسم اولین وبلاگی که ساختم "ستاره ی من" بود.حدودِ 6 سالِ پیش.

۱۰:۱۵

هیجـان و تخیل در کنارِ هَـم :)

باور کنید حتی فکرشم نمی کردم که اینقدر از سریال های فانتزی و تخیلی و رازآلود خوشم بیاد :)
اگه دُز تخیلتون کم شده این سریال عالیه...!







۱۷:۲۵

عـاشقـانه ی دلچسب...

برخلافِ روحیـه ی بسیار حساس و احساسی بودنم ؛ به هیچ عنـوان فیلم های بیش از حد رمانتیک را نمی پسندم -___- فیلم که بیش از حد رمانتیک شود ترجیح میدهم وقتم را به درست کردنِ سالاد شیرازی یا املت صرف کنم ( با توجه به اینکه از آشپزی و کارِ خانه متنفرم ) تا دیدنِ آن فیلم.

امروز از سرِ بیکاری، "سیندرلا 2015 " را دانلود کردم.در حدِ معقولِ موردِ علاقه ام عاشقانه بود :) خلاصه کیف کردم از دیدنَش ^__^

الان هم سه چهار ساعتی میشود که دست زیرِ چانه به شاهزاده ی موردِ علاقه ام فکر میکنم.اولین بار بود که این همـه به سیندرلا حسودی ام شد که شاهزاده اینقدر شیفته اش شده است.واقعا وجود دارند از این شاهزاده ها؟!

*" مهربان باش و شجاع "*

سیندرلا را با دوبله ی گلوری ببینید. (سانسور هم ندارد. ) "کلیک"

پوسترشان ^___^

14 مرداد ؛ 1394 ...

۱۹:۵۰

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan