کاش کتاب خوندن مد بود!

چند روزی ست کتابی را می خوانم با عنوانِ "کتاب" ! کتابِ کتاب، آمار و اطلاعات کتابخوانی از کشورهای مختلف است به کوشش خانم دیبا داوودی. تصمیم گرفتم قسمت هایی را که برایم جالب تر بوده است با شما به اشتراک بگذارم. (کتاب خیلی مفصل تر از اینی ست که من برایتان گذاشته ام. فقط چند جمله از بعضی کشور ها را جدا کرده ام. اگر دوستش داشتید پیشنهاد می کنم خودِ کتاب را هم حتما مطالعه کنید)

* فرانسه : کتاب همیشه کالایى گران در این کشور بوده، اما هرگز خیل حامیان خود را از دست نداده است. فرانسوى ها روزانه ٤ تا ٥ ساعت از زمان خود را به مطالعه اختصاص مى دهند و در هفته بیش از ٤٠ ساعت کتاب مى خوانند!!! در فرانسه ٣٥٠ هزار جلد کتاب در روز به فروش مى رسد. فرانسه کشورى ست که مردمانش تا اوایل قرن بیست و یکم روزنامه خوان ترین و در سال هاى اخیر مخاطبان نخست مجلات در جهان بوده اند.
* پاکستان : بیش از ٢٥ درصد از جمعیت ١٧٥ میلیون نفره ى پاکستان همواره کتاب مى خوانند. با در نظر گرفتن این نکته که نرخ سواد در این کشور حدود ٥٥ درصد است  متوجه خواهیم شد که تنها اندکى بیش از نصف جمعیت کشور یعنى نزدیک به ٨٨ میلیون نفر سواد خواندن و نوشتن دارند که محاسبه ى ساده ى یک چهارم از این تعداد مارا به رقم ٢٢ میلیون نفر مى رساند. ٢٢ میلیون نفر کتابخوان در کشورى که تصویرش براى ما یکسره فقر و انفجار و نابسامانى ست ! ٥٦ درصد از جمعیت کتابخوان آن دیار به صورت میانگین هفته اى حداقل یک و گاه چهار مرتبه کتاب مى خوانند، ١٨ درصد عموما طى دو هفته و ٢٢ درصد در طول یک ماه بى شک یک بار هم که کتاب یا نشریه اى خارج از حیطه ى تخصص خود مى خوانند و ٤ درصد باقى مانده خوانش پراکنده اى دارند!
* فنلاند : ٧٥ درصد بودجه اى که وزارت فرهنگ و هنر فنلاند به شاخه ى ادبیات اختصاص مى دهد مستقیما به نویسندگان و مترجمان تعلق مى گیرد. نرخ سواد در فنلاند ١٠٠ درصد است .
* مالزى : میانگین مطالعه ى مالایى ها ٥٥ دقیقه است. میانگین مطالعه ى مردم در سال ١٩٨٢ محدود به مطالعه ى یک یا دو برگ کتاب در سال مى شده که طى چهارده سال (در سال ١٩٩٦) با پیشرفتى درخور ستایش خود را به متوسط  مطالعه ى دو کتاب در سال رساند و اکنون به طور میانگین ٨ تا ١٢ کتاب در سال مى خوانند که این آمار مالزى را در شمار کشور هاى کتابخوان جهان قرار مى دهد.
* لهستان : ٥٦ درصد از مردم این کشور سالانه حتى یک کتاب هم نمیخوانند و غالب جمعیت لهستان توانایى و حوصله ى مطالعه ى بیش از ٣ صفحه از هر گونه یادداشتى را به صورت پیوسته ندارند.
* ایتالیا : در ١٥ درصد خانه هاى ایتالیا مى توان حداقل ٥٠ جلد کتاب، در بیش از ٦٠ درصد خانه ها ١٠٠ جلد و در ٢٥ درصد خانه ها بالغ بر ٢٠٠ جلد کتاب دید. قریب به ٥٠ درصد از جمعیت کشور حداق سالانه دو جلد کتاب ١٥٠ صفحه اى مى خوانند. مخاطب اصلى کتاب و نشریات در ایتالیا زنان هستند. ( بیش از ٦٥ درصد جامعه ى آمارى کتابخوان)
* برزیل : تنها ٣٣ درصد از مردمان با سواد برزیل مدام کتاب مى خوانند و میانگین خوانش کتاب نزدیک به دو کتاب در سال است. اما قریب به ٤٠ درصد مردم برزیل خواننده ى ثابت نشریات هستند !
* ترکیه : متوسط تیراژ کتاب در ایران تقریبا ٩٧ درصد کم تر از ترکیه ست.
* اعراب حوزه ى خلیج فارس : قسمشان کتاب است، قرآن ولى کماکان پس از گذشت ١٥ قرن کتاب نخوان ترین مردم دنیا هستند ! اعراب شبه جزیره ى عربستان به طور میانگین سالانه تنها و تنها یک چهارم از یک صفحه کتاب را مى خوانند. آمار مطالعه ى کودکان عرب حوزه ى خلیج فارس تنها ٦ دقیقه است !
* امریکا : تصویر عمومى ما از کودکان امریکایى باورى کاریکاتورى ست، بچه هایى فربه و جین پوش با کولا و هات داگى در دست. اما نکته ى مغفول مانده این است که همین کودکان جین پوش در جیب هایشان یا داخل کیف هایشان حتما کتاب یا کتاب هایى دارند و اغلب در اوقات استراحت یا در مسیر مدرسه تا خانه کتاب مى خوانند.
* هند : نرخ سواد در هند در سال ١٩٤٧ نزدیک به ١٢ درصد بوده، این شاخص تا سال ٢٠١١ به ٧٤ درصد رسید. هر هندى سالانه ٣٢٠ صفحه کتاب مى خواند. در هند ایالت هایى که وضعیت معیشتى و اقتصادى مطلوب ترى دارند، الزاما آمار مطالعه و دغدغه هاى فرهنگى شان بالاتر نیست.

کل کتاب را هم که زیر و رو کنید عنوانِ بزرگِ ایران را در میانشان نمی بینید. گرچه به شکل پراکنده در بعضی قسمت ها به آن اشاره شده است. نام ایران نیست چون آمار دقیقی از وضعیت کتاب و کتاب خوانی نداریم. چون مسئولانی برای رسیدگی به این کار نداریم. چون هنوز کتاب آن طور که باید برای مردم و دولت اهمیتی ندارد. موقع خواندن این کتاب مدام جمله ی مهران مدیری به یادم می آمد که می گفت "کاش کتاب خوندن مد بود! "

ویدیویش را ببینید حتما. {کلیک}

۱۷:۴۸

اگر از سوپرایز شدن خوشتان می آید...

اگر از سوپرایز شدن و هیجان خوشتان می آید این پست را بخوانید !

چند ماه پیش در اینستاگرامِ غزلناز خواندم که سایتی در ایران وجود دارد که هر ماه به صورت سوپرایزی برایتان کتاب می فرستند! بدین صورت که در سایت عضو میشوید، آدرس و مابقی اطلاعات را پر میکنید، به قسمت "سلیقه ی مطالعاتی" رجوع میکنید و آن را کامل میکنید ، بعد هم باید پول پداخت کنید. از 10 هزارتومان تا هر چند تومان که دلتان بخواهد. بقیه ی کار را هم بسپارید به دستِ سایت.آن ها بر اساس علایقتان و پولِ پرداختی کتابی را گزینش و ارسال میکنند. مینشینید در خانه و یک روز پستچی در را میزند و یک کتاب (یا بیشتر-بسته به درخواست خودتان-) تحویلتان می دهد. و شما صاحب کتابی میشوید که تا لحظه ی گرفتن از پستچی نمیدانستید چه عنوانی دارد!

شاید برایتان سوال ایجاد شود اگر ما کتاب را خوانده یا در کتابخانه مان داشته باشیم، چه کنیم؟ در آن صورت به سایت اطلاع میدهید، آن ها به شما میگویند از طرفشان این کتاب را به کسی هدیه دهید و پولتان به حسابتان باز میگردد یا اینکه میگویند کتاب را برایشان پس بفرستید و کتاب جایگزین برایتان ارسال میکنند. اگر سوال دیگری داشتید میتوانید از قسمت "اغلب میپرسند..."ِ سایت جوابتان را بگیرید.

از آنجا که ما در ایران از این مدل کار های هیجان انگیز کم داریم، همین سایت هم غنیمت است.

من سه ماه است که کتاب دریافت کرده ام. و خیلی راضی هستم. کاش دست به دست هم بدهیم و از این جور ایده های خوب استقبال کنیم.

نام سایت : جیره ی کتاب (www.jireyeketab.com )

در تصویر کتاب های دریافتی من را مشاهده میکنید :)

۲۲:۲۳

برآورده شدن یک رویا

پست را در کنار گوش دادن به این موسیقی بخوانید.

من عاشق دنیای کلاسیک و این نوع سبک زندگی هستم. حتی بارها به ذهنم خطور کرده که 100 یا 150 سال دیر به دنیا آمده ام. دلم میخواهد پیراهن های بلند بپوشم و موهایم را ببافم. خانه مان وسطِ یک روستا باشد و پدرم مزرعه دار. در صبح های بهاری، کتاب جلد چرمی ام را در دست بگیرم و زیر سایه ی درختی در تپه ای نزدیکِ خانه مان که از آن بالا دشت های سبز روستا پیداست ، بنشینم و با آرامش خاطر کتاب بخوانم. گاها دفترچه ی کوچکم با ورق های کاهی رنگش را که همیشه همراهم است ، باز کنم و داستان هایی از دل آن طبیعت بکر بنویسم. عصر ها که به خانه بیایم مادر کیک آلبالویی درست کرده باشد. پدر از سر زمین به خانه بیاید و  سه تایی کیک به همراه چای در فنجان هایی با نقش گلِ سرخ بخوریم. شب هنگام در زیرِ نورِ شمع برای ذوستِ صمیمی ام که در این فصل با خانواده برای سر زدن به مادربزرگش به شهر سفر کرده اند ،نامه بنویسم. صبحِ اول وقت، کلاه حصیری ام را بر سر بگذارم و سوار دوچرخه ام شوم. به دفتر کوچکِ پست برسم که آقای مسئولش بگوید نامه ای برایم رسیده است.روی پاکت را بخوانم و ببینم از طرف دوستم است...

درست است که اکثر این اتفاقات فقط میتواند در تصور و خیالم رخ دهد ولی تقریبا یک هفته ی پیش قسمتی از این رویایم برآورده شد. به قول سهراب که میگوید "دوستانی دارم بهتر از آب روان" من هم باید بگویم که دوستی دارم از فوق العاده ترین های عالم. با تمام تفاوت های زیادی که داریم ولی او تنها کسی بوده است که تا کنون در برابر کار های عجیب و غریبم طاقت آورده است! با وجود اینکه هر روز در انواع اقسام شبکه های مجازی حرف میزنیم ، چند وقت یک بار هم را مبینیم ، خانه ی مان فقط به اندازه ی یک ایستگاه اتوبوس فاصله دارد ؛ اما بعد از اینکه به او گفتم بیا برای هم نامه بنویسیم و بفرستیم -بعد از خنده و دیوانه خطاب کردنم- با اشتیاق برای براورده کردن یکی از آرزوهایم قبول کرد.

و اینگونه شد در شبی از شب های زمستان نامه ام را نوشتم و در انتظار صبح ماندم. صبحِ برفیِ پنجشنبه ی جادویی تهران. خودمان را به دفتر رساندیم و نامه هایمان را پست کردیم :)

شنبه هم به دستمان رسید. قبول دارم که آنطور که باید کلاسیک و رویایی نشد ولی از هیچی که بهتر است، نه ؟

عکسی که از نامه ام گرفتم را مشاهده میکنید...

۰۰:۴۱

اولین عید بی تو...

مادربزرگ پنجشنبه ی یه صبحِ سرد زمستونی رفت.آروم و بی صدا.مثل چند سالِ پیش که بعدازظهر، وقتی من و مامان خواب بودیم از خونمون میرفت. آخرین بار که دیدمش، منو نشناخت.منی که همیشه برایش بهترین نوه بودم.اینو آروم تو گوشم میگفت که مبادا بقیه ی نوه ها بشنون و ناراحت بشن.وقتی که صداش کردم و بهش سلام دادم،نگاهش گنگ بود.انگار که دنبالِ قیافه ای شبیه من تو ذهنش میگشت ولی پیدا نمیکرد.اون موقع یه چیزی درونم شکست و اومد توی گلوم گیر کرد.اونقدر موند سرجاش که صبحِ پنجشنبه رسید و یهو پرید بیرون اما از چشمام.گوله های اشکی که بدون اختیار میومد پایین.از زمانی که ساعت 7  ِصبحی که قرار بود برم برای خرید عید که با زنگ تلفن بیدار شدم و از پشت گوشی صدای عجیبی از بابا رو شنیدم،صدای مردی که شکسته بود؛ همون موقع چشمام پر از اشک شد.

هیچ وقت نرفتم که پتو رو بزنم کنار و ببینمش.نمیخواستم آخرین تصویرم ازش یه صورت زرد رنگِ سرد باشه.میخواستم برای همیشه اونو با لبخند هاش و دستای گرمش یادم بمونه که همینطورم شد.

مطمئنم دلم براش تنگ میشه؛شاید بیشتر از خیلیا،چون همیشه بهش فکر میکنم. اما خوشحالم که بالاخره از این همه درد راحت شد.درسته که دیگه نیست که پشت تلفن باهاش حرف بزنم و بگه دلش برام تنگ شده ولی دیگه هم نمیگه که  دست درد و پا درد امانش رو بریده.

 • مادرجونم، برات عیدی گلِ میخکِ صورتی آوردم که خونه ات رو خوشگل کنه.عیدت مبارک :*

۱۴:۱۸

چرخه ی زمان

 • وقتی صدایم کرد "مامان" یک آن پرت شدم به 12 سالِ پیش.زمانی که مریم،دخترعمویم که چهار سال از من بزرگتر است،"مامان"ـم شده بود و من مثل جوجه ای که همه جا دنبال مادرش به راه می افتد، مریم را دنبال میکردم. مخصوصا که خانه مان در یک ساختمان بود و تنها چند پله با هم فاصله داشتیم؛ در نتیجه یا او همش خانه ی ما بود یا من.به خودم که می آیم شانزده ساله شده ام."مامان" من اکنون دانشجوست و من حالا "مامان"ِ دختر بچه ی دیگری شده ام.زمان می گذرد و تاریخ تکرار میشود...

 • از کیفش شیشه شیر پلاستیکی را در می آورد که داخل پر از پاک کن های فانتزیِ ریز است.با همان لحن کودکانه میگوید "میخوای یکیش رو بهت کادو بدم؟" و من سرخوشانه سرم را به نشانه ی بله، تکان میدهم.یکی را از میانشان جدا میکند و میدهد به من.پاک کنِ انگری بردز قرمز رنگ اندازه ی نخود :)) [اولین کادو اش به من 95/1/5 در سه سال و 9 ماه و 27 روزِگی]

 • چشمانم را میبندم و آینده را تصور میکنم.آینده ای که چندان دور نیست.3-4 سالِ دیگر را میگویم.زمانی که من 19 ساله ام و تو 7 ساله. با ماشین می آیم دنبالت. در راه صدای ضبط را تا آخر زیاد میکنم و بلند بلند با آهنگی که پخش میشود میخوانیم.از رو به روی پارک ملت بستنی متری میخریم و میخوریم.میرویم شهر کتاب مرکزی و از پایینش که مخصوصا کودکان است کتاب میخریم.می آییم خانه ی ما.با هم نقاشی میکنیم و کتابی را که خریده ایم میخوانیم.شب میپری روی تختم و من قلقکت میدهم.بازی مان که تمام شد کنارم دراز میکشی و حرف میزنیم تا خوابمان میگیرد و می خوابیم و به دنیا ثابت میکنیم ما بهترین دخترخاله های دنیاییم...

+ کی میشود بزرگ شوی و این ها را بخوانی ؟

۰۲:۰۲

دریـای خیال...

دریا را دوست نداشته ام هیچ وقت.نه تنها آرامم نمیکرد بلکه بی قرارم میکرد.اما این بار دوسال بود که دریا نرفته بودم.کسی نه علاقه ای به رفتن داشت نه حوصله ای.من اصرار کردم که دلم دریا می خواهد.مجبورشان کردم تکانی به خود دهند و بار و بندیلشان را ببندند و برویم دریا.زیاد انتظار کشیدم که بالاخره برسیم،اما رسیدیم.آنقدر دلم برا شنیدنِ صدایِ امواجش تنگ شده بود که میخواستم یک دلِ سیر بغلش کنم و محو شوم میان آب ها.من عوض شده بودم.آن قدر که دریا و موج هایش سراسر آرامش بود برایم.دو سال بود که من ، علایقم ، دلتنگی هایم جورِ دیگری شده بودند.

در خیالاتم نام دخترم را بارها عوض کرده بودم ؛ تبسم،رها،لیلی،باران،گل گیسو،بارانا...این بار دریا !

من و دخترم ،دریا، روی ساحلِ شنی نشسته ایـم و چشم دوخته ایم به موج های مشوش دریا.سکوت را میشکند و با صدای دلربایش میپرسد "مامان،چرا اسم من را دریا گذاشتی؟" و من میگویم از تابستانی که عاشقِ دریا شدم ؛ از پاییزی که حتما یک روز کنارِ دریا ، عاشقِ پدرش شده ام،از عهدی که با هم بستیم،از اینکه خواستیم تنها دریا باشد که خلوتِ عاشقانه مان را دیده باشد...میگویم...باز هم میگویم از تابستانی که بعد از دوسال ؛ دلتنگِ دریا شدم و عاشقش...

+ دریا نگـاری هایم را که شاملِ 6 عکس است در اینجا ببینید #دریا_نگاری_دخترک

+ ساخته شده توسطِ من "کلیک"

۲۰:۳۵

مـرگ دور نیـست...!

اولیـن بار که مرگ را جلـوی چشمانم دیدم،شش سالم بیشتـر نبود.ذوقِ عروسی و لباسِ محـلی و هواپیما سوار شدن،آن هم برای بار اول و حتی دیدنِ بوشهر،کلِ وجودم را گرفته بود.داشتیم سقوط میکردیم.به همیـن راحتی.تنها تصـاویری که از صحنه ی وحشتناکش به یاد دارم ؛ خاموش شدنِ چراغِ هواپیما و جیغ زدن های مردم و تکان های عجیبِ هواپیما در آن شب بارانی بود.یـادم نیست که چطور از آن کابوس بیرون آمدیم.چشمانم را بسته بود از ته دل خدا را صدا میزدم.چشمانم را که باز کردم هوا آرام شده بود و ما بر فرازِ بوشهر بودیم.

دومیـن بار ده سالم بود.از زنجان بازمیگشتیم.بعد از سـه ساعت راه جایم را با مامان عوض کرده بودم و جلو نشسته بودم.چیـزی نمانده بود که به تهران برسیم.وسطِ راه بودیم که لاستیکِ کامیونِ جلویی ترکید و مستقیما به ما برخورد کرد.تنها کسی بودم که با چشمانِ خودم صحنه ی برخوردِ لاستیک به ماشینمان را دیدم.چیزی نمانده بود چپ کنیم اما ؛ در آن لحظه ی نفس گیر که شاید در عرض چند ثانیه رخ داده بود انگاری دستی قدرتمند که من شک ندارم دستِ خداوند بوده است ، ماشین را نگه داشت و ما جانِ سالم به در بردیم.

اما سومین بار، دیروز بود.تصمیم گرفته بودیم که 11 نفری نهار و عصرانه را اطرافِ شهر بخوریم که هوایی هم عوض کرده باشیم.همه چیز آنقدر خوب و خوش بود که ممکن نبود اتفاقی بتواند این لحظه ها را سلب کند.تا ساعتِ 6 و نیم در یکی از رستوران های اطرافِ "سولقان" حسابی خوش گذراندیم و گفتیم و خندیدیم.راهِ برگشت ترافیک بود.هوا ابری بود و نسیم خنکی صورتمان را نوازش میداد.

آلبومِ جدیدِ بنیامین را گوش می دادم.به تونل که رسیدیم ماشین ها بوق میزدند و همه شادی میکردند بی آن که از چند دقیقه ی بعدشان خبر داشته باشند.از تونل که آمدیم بیرون باران نم نم میبارید.

هوا؛هوای پاییز بود.کمی که گذشت هوا طوفان شد.شدید و شدیدتر شد.جاده از تراکم زیادِ ماشین ها بسته شده بود.

سنگ های روی کوه کَنده میشدند و قل میخوردند روی جاده و روی ماشین ها.باغ ها و رستوران های پایینِ جاده را سیل گرفته بود.

صدایی که به گوش میرسید صدای باد بود و جیغِ مرد و زن هایی که ماشین هایشان را ول کرده بودند وسطِ جاده که جانشان را حفظ کنند.صدا در گلویم خفه شده بود و این اشک ها بودند که گوله گوله از چشمانم سرازیر میشدند و دست هایم آنقدر بی حس بودند که توان پاک کردنِ اشک هایم را نداشتند.با دست هایی که میلرزیدند و ناتوان بودند گوشی موبایلم را برداشتم و از آن لحظه نوشتم و وصیت کردم و از خدا خواستم که مرا برای گناهانم ببخشد و رمز گوشی را برداشتم و با تمام زحمت در بغل گرفتمش که اگر اتفاقی هم افتاد به گوشی آسیبی نرسد.تنها فکرم در آن لحظه آن بود که خدا این همه آدم های عاجز را در این جاده ی کوهستانی و وسطِ طوفان تنها گذاشته است.در دل داد میزدم تنهایمان گذاشتی؟ اینجا که تک تکمان به تو نیاز داریم،نباید فراموشمان کنی...نباید...

همان موقع بود که راه باز شد و در حد چند سانت توانستیم جلوتر برویم.بالاخره جاده را یکطرفه کردند و آتش نشانی و آمبولانس رسید.10 شب بود که رسیدیم خانه.سالم و سلامت.فقط هنوز هم از ترس بدنم بی حس بود.از شدت گریه،ضعف کرده بودم.سرنشینان های هر سه ماشین سلامت بودیم فقط سنگی به اندازه ی نصفِ یک پراید به ماشینِ شوهرخاله ام برخورد کرده بود و تقریبا نصفِ ماشینشان به کل درب و داغان شده بود ولی خودشان سالم اند.

مرگ آنچنان هم دور نیست.مرگ برای همسایه نیست؛برای خودمان هم هست.منی که الان اینجا نشسته ام و تایپ میکنم دیروز نمیدانستم ثانیه ی دیگری زنده خواهم بود یا نه.بوی مرگ را همگی استشمام میکردند.هیچ وقت تا این اندازه به مرگ نزدیک نبوده ام...

+ ویدیویی چند ثانیه ای از اوایلِ بارش "کلیک" و اواخرش که امداد رسیده بود "کلیک"

+ ماشین هایی را دیدیم که در عرضِ چند ثانیه به دره سقوط کردند و مردمی که غرق شدند...

+ دیروزِ ما،به روایتِ خبرگزاری فارس "سیلاب کن و سولقان در 40سالِ گذشته بی سابقه بوده است" (کلیک)

+ عکسی (کلیک) از صفحه ی این دوستِ عزیز (کلیک) که حسابی با حال و هوایم جور بود...

۱۴:۳۴

از آن روزهای خوب !

پنـجشنـبه از آن روز های خوبِ نایاب بود.خـوشحال بودم،خیلی هم خوشحـال بودم...تا آنجا که حتی تشنگـی و گرسنگـی روزه را هم حـس نکردم و این برای منِ کم طاقت نشانه ی خوبی بود.خیلی وقت ها نمیشـود حس های فوق العاده را ، با زبان بیان کرد ... شاید حتی با تصـویر هم نشود اما حداقلش بیشـتر از متن میتوان همراهش بود :)

پنجشنبه ی رویایی من به روایتِ تصـویر :

۰۲:۲۹

در جستجوی ناکجا آباد

زندگی به روایتِ دخترک شهریوری

فاطمه هستم.
اینجا یک وبلاگِ شخصی ست. صندوقچه ای کوچک از خاطراتم، سفرهایم، نوشته هایم و علایقم.
ممنون که همراهم هستید.

Fatemeh's bookshelf: currently-reading


goodreads.com
Designed By Erfan Powered by Bayan